پشک، آب و عزم راسخ…! (فیلم کوتاه)

کلیپ کوتاه عملیات آبرسانی به روستای پشک
(قسمت اول)

“پشک” آب ندارد؛ روستای پشک. تابستان است، آفتاب رهایت نمی‌کند اینجا؛ دارم ۵۵ درجه را تجربه می‌کنم… رمضان المبارک؛ گرما، آفتاب، بی آبی، پشک و یک مشت مردم روزه دار…

حالا افطار شده؛ نشسته‌ام وسط روزه‌داران پشک، روزه دارانی که دم افطار آب گیرشان نمی‌آید و مدام آب موجود ناکافی را به من تعارف می‌کنند… داغ می‌شود سرم؛ به هم می‌ریزم؛ بغض کرده‌ام بدجور و پشت لبخند سرد ممتدم پنهانش کرده‌ام… خاله زینب یک نصفه لیوان آب می‌خورد؛ آهی می‌کشد و بلند می‌گوید “سلام به حسین شهید تشنه! ای خدا شکرت!”

اصلا من مرد نیستم به “پشک” آب نرسد…!

یک چشمه هست در ۱۴ کیلومتری کوه‌های مجاور روستا؛ مهندس بردیم و تأییدش کرد؛ قصد کرده‌ایم آبرسانی کنیم به روستای پشک…

گفتند نشدنیست؛ ۱۴ کیلومتر سنگ و کوه تیز و خشک و آفتاب ۵۵ درجه‌ای… گفتیم ما می‌توانیم…

برای دریافت این فیلم، اینجا کلیک کنید.

۷ نظر

  1. محمد گفت:

    بابا به ما گفتن آخرشم آب که نرسید
    چقدر زحمت کشیدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  2. یا زینب (س) گفت:

    بسیار زیبا بود
    این کلیپ اثبات صحبت های حضرت آقا بود «ما می توانیم»
    یادش بخیر روضه های خونده شده تو مسیر رسیدن به چشمه «از آب هم ……………………..»

نظر دهيد