غیرت، بیل و ننه خاتون…

همه چیز یک طرف و “پی کندن و ریختن” یک طرف دیگر! اهلش باشی میفهمی حرفم را و به هر نحوی که هست در میروی و مشغول یک کار دیگر میشوی! حالا مثل اینکه قرعه به نام ما افتاده است…

این آفتاب عزیز امان نمیدهد؛ بیخیال هم نمیشود! رهایمان نمیکند گرمای طاقت فرسای قلعه گنج…

گلدشت، همانجا که نه گل دارد و نه دشت؛ حالا قرارست مدرسه دار شود؛ انشاءالله… تا چشم کار میکند خاک است؛ خاک و بیابان و خاک و چند کپر… ومیان همین کپرها سی-چهل دانش آموز قد و نیم قد؛ بناست آینده ای روشن رقم بزنند برای گلدشت؛ انشاءالله…

همه چیز یک طرف و “پی کندن و ریختن” یک طرف دیگر! اهلش باشی میفهمی حرفم را و به هر نحوی که هست در میروی و مشغول یک کار دیگر میشوی! حالا مثل اینکه قرعه به نام ما افتاده است…

آفتاب مستقیم و گرمای ۵۵ درجه ای پنجه انداخته در پنجه ام و دست از سرم برنمیدارد؛ بی آبی و بی برقی گلدشت هم ضمیمه اش شده و قد علم کرده اند مقابلم؛ کم می آورم؛ زانو میزنم روی خاک؛ چشم هایم بسته میشوند… و صدایی به خودم می آورد؛ برمیگردم؛ پشت سرم ننه خاتون است؛ بشکه آب را به زور میچرخاند روی زمین و میخواهد ملات درست کند… دردم می آید… وای بر من! کجا آمده ام و چه میکنم… یکی مرا دریابد… بسازید من را؛ آهای کارگروه عمرانی! من را بساز… دیوارم را بریز؛ خرابِ خراب است؛ کجِ کج… از نو مرا بچین…

زیر لب تکرار میکنم؛ ذکر گرفته ام برای خودم: “غیرت… غیرت… غیرت…” و بیل را از دستان ننه خاتون میقاپم…

نویسنده: حسین کریمی

ایمیل نویسنده: shahidnajjari@gmail.com

وبسایت نویسنده: http://shahidnajjari.blog.ir/

۱ نظر

  1. karbala4949 گفت:

    قشنگ بود.خدا خیرتون بده

نظر دهيد