بابیل توبنچا

روزنامه همشهری در گزارشی به قلم مرتضی درخشان، نگاهی به سفر جهادی از یک زاویه جدید داشته است:

…می‌بینی؟ اینطور برایت جذاب‌تر است تا اینکه بنویسم مهدی عظیمی‌در سال هزار و سیصد و شصت و هشت به دنیا آمد و یک روز با بیل توی بنچا رفت! حالا بنچا کجاست؟ جنوبی‌ترین شهرستان استان کرمان، قلعه گنج است و در این شهرستان، محروم‌ترین بخش می‌شود چاه‌دادخدا و در همین چاه‌دادخدا روستاهایی هستند که تقریبا بیست خانوار سکنه دارند. یکی از آنها بن – چاه است که البته بعدها اسمش به بنچا تغییر کرده، جایی که جهادگرها می‌روند و کار می‌کنند، یکی با خودکار، یکی با کتاب و یکی با بیل! می‌شود بابیل تو بنچا! می‌شود من، می‌شود شما!…

اندیشمندی بزرگ که هنوز هم یک کتاب ندارد

بابیل توبنچا

مرتضی درخشان – بابیل توبنچا(Babil touboncha) یک اندیشمند گمنام است که در بیست و پنجم آپریل سال ۱۹۸۹ به دنیا آمد و پس از گذراندن دوره ‌ مهندسی پزشکی در دانشگاه با مدرک لیسانس شروع به مطالعه کرد! او هیچ کتابی از خود به چاپ نرسانده و بیشتر عمر خود را به مطالعه آزاد پرداخت.

می‌بینی؟ اینطور برایت جذاب‌تر است تا اینکه بنویسم مهدی عظیمی‌در سال هزار و سیصد و شصت و هشت به دنیا آمد و یک روز با بیل توی بنچا رفت! حالا بنچا کجاست؟ جنوبی‌ترین شهرستان استان کرمان، قلعه گنج است و در این شهرستان، محروم‌ترین بخش می‌شود چاه‌دادخدا و در همین چاه‌دادخدا روستاهایی هستند که تقریبا بیست خانوار سکنه دارند. یکی از آنها بن – چاه است که البته بعدها اسمش به بنچا تغییر کرده، جایی که جهادگرها می‌روند و کار می‌کنند، یکی با خودکار، یکی با کتاب و یکی با بیل! می‌شود بابیل تو بنچا! می‌شود من، می‌شود شما!

بابیل بودن یک هنر است، اگر چه بابیل تو بنچا بودن هنر‌تر است، این را وقتی می‌فهمی‌که بنچا بروی، وقتی می‌فهمی‌که بدانی بابیلیان کدام سلسله از تاریخ بنچا هستند. وقتی می‌فهمی‌که بابیل بودن را درست درک کرده باشی. روضه نمی‌خوانم، می‌روم سر اصل مطلب! اصل مطلب اینکه شما که تا اینجایش را خوانده‌اید، باقی ماجرا را هم بخوانید، شاید بعد از عید اگر در انشای خود خواستید بنویسید تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید جواب تان به معلم‌های بدون خلاقیت انشاء یک کلمه باشد:« اردوی جهادی!»

بابیلیان

« بابیلیان سلسله‌ای هستند که در ماه‌های نه چندان دور در قلعه گنج کار می‌کردند، بابیلیان به دو گروه عمله تحصیل کرده و عمله باحال تقسیم می‌شدند! الحمدلله که ما تحصیل نکردیم و باحال شدیم!» رضا می‌گوید و قاه قاه می‌زند زیر خنده و بقیه هم می‌خندند!

بعد قدیمی‌ترها را جدا می‌کند و دانه‌دانه معرفی می‌کند، بعد رو می‌کند به جدیدی‌ها و می‌گوید خودتان را معرفی کنید. یکی مخابراتی است، یکی فوتبالیست است، یکی روحانی است، یکی کارگر پالایشگاه است و یکی هم مهدی عظیمی فارق‌التحصیل مهندسی پزشکی است. خودش را اینجوری معرفی می‌کند:« سلام، من مهدی عظیمی هستم، و اومدم با بیل تو بنچا کار کنم، قبلا فوتبال بازی می‌کردم در لیگ نوجوانان، یک سالی هم هست که فوتبال بازی نمی‌کنم. خوشحالم که در کنار شما هستم.» رضا پقی می‌زند زیر خنده و می‌گوید:« بابیل توبنچا! تو کنار ما نیستی! تو در مقابل ما هستی! از خودت دفاع کن!» بعد فرمان حمله می‌دهد و همه را می‌ریزد به هم!

من می‌نشینم و بازی بچه‌هایی را می‌بینم که حالا برایشان پیرمردی محسوب می‌شوم که ۳۰ را رد کرده است. آرام که می‌شوند فرمان کار می‌دهیم، ترکیب رضا و مهدی که حالا همه بابیل تو بنچا صدایش می‌کنند برایم جالب به نظر می‌رسد، هر دو را می‌فرستم سر ساختمان مدرسه، سه نفر دیگر همراه دارند، سه نفر را می‌فرستم سر ساختمان مسجد و بقیه هم با نیسان می‌روند تا شن بیاورند برای درست کردن بتن.

مدرن خیلی هم مدرن نیست

خیلی کلافه است و دارد مثل دیوانه‌ها تمام جیب‌های کوله‌پشتی‌اش را دست می‌کشد. می‌گردد و دست آخر رو به بابیل می‌کند و سرش را به علامت نفی تکان می‌دهد.

می‌خندد و می‌گوید به جهنم! کمتر بکش، انگار بحثی که یک عمر با هم کرده باشند و ثمر نداشته باشد را دوباره باز کرده باشد.

وانت سیمان از دور خاک می‌کند و جلو می‌آید، ذوق می‌کند که عباس است و الان پاکت سیگارش را تیغ  می‌زند. تقریبا هر وقت کلافه است کار نمی‌کند، دستش را روی پیشانی‌اش سایه‌بان می‌کند و به عباس و وانت‌اش خیره می‌شود.

تویوتای قرمز عباس مدل ۱۹۷۹ است، یعنی چهل و سه – چهارسالی دارد، غیر از هایلوکس آقای مردان‌لو(که کسی است برای خودش) تویوتای عمو عباس وانت سوپرلوکس کل چاه داد خداست.

از راه می‌رسد و با شال بلوچی کوتاهش که به چفیه ‌ عربی می‌‌خورد خاک و عرق از صورتش می‌چیند و سلام علیک می‌کند. رضا اصلا مهلت نمی‌دهد و توی همان در ماشین چنان بغل‌اش می‌کند که انگار توی فینال جام جهانی گل زده: «عمو عباس کجا بودی؟ یه نخ سیگار بده!» حواسش هست و معنی بغل کردن رضا را می‌فهمد. می‌خندد و یک پاکت باز شده از سیگار مقوایی بی هلوگرام و نشانی جلوی رضا می‌گیرد که روی یک طرف‌اش نوشته “ام – دی” و روی طرف دیگرش در کادری سبز رنگ نوشته است مدرن! مردنی که خیلی هم مدرن نیست.

بابیل می‌خندد و می‌گوید:« این همه که برای سیگار کشیدن جون می‌کنی برای ورزش کاری می‌کنی؟!»

می‌خندد و می‌گوید:« من الان دارم بیشتر از تو به ورزش خدمت می‌کنم، تو حرف می‌زنی و من عمل می‌کنم، مثلا نگاه کن، از این یک نخی که من می‌کشم یه تومن به جیب ورزش می‌ره، روزی بیست نخ بکشم می‌کنه سالی هفت هزار و سیصد تومن! تو چی؟»

سی کیلو با پالتو

بابیل پاکت سیمان را که بلند می‌کند زیر لب یا علی می‌گوید، رضا می‌پرد جلو و ادای حسین رضازاده را در می‌آورد. بابیل خنده‌اش می‌گیرد، پاهایش شل می‌شود و وزنه پنجاه کیلویی را در حرکت اول روی زمین رها می‌کند. خم شده است و دارد به خودش می‌خندد.

رضا می‌آید جلو و خم می‌شود و توی گوش “توبنچا” می‌گوید:« آخه مردنی! تو که به قول علی پروین با پالتو سی کیلو بیشتر نیستی، پاکت پنجاه کیلویی سیمان برداشتنت چیه؟»

بابیل زیر چشمی‌نگاه می‌کند و آرنج‌هایش را از روی زانوهایش جدا می‌کند، بلند می‌شود و یکی دو بار دست می‌چرخاند،‌ عضله می‌کشد و یک بار دیگر دست می‌اندازد زیر تا خوردگی وسط پاکت سیمان! علی می‌کند که بلند کند، پاکت سیمان که از زمین جدا می‌شود دوباره رضا زوزه می‌کشد و ادای زور زدن را در می‌آورد، پاکت در حرکت دوم هم از دست های توبنچا رها می‌شود و روی زمین می‌افتد.

باز هم خنده‌اش گرفته و رضا هم خم می‌شود و در گوشش می‌گوید:« می‌خوای برای حرکت سوم یه بیست کیلوییش رو درخواست بدم؟ پنجاه کیلویی برای تو مردنی خیلی زیاده!»

دستش را می‌کشم و می‌برم و به بابیل توصیه می‌کنم اگر این کار را نمی‌تواند کارش را عوض کند، رضا از دور کری می‌خواند و می‌گوید، برو قاطی فرهنگی‌ها، برو حداقل یه خورده جون بگیری! پوست و استخون شدی پسر!

می‌برم و داخل مسجد به بچه‌هایی که رنگ می‌زنند تحویلش می‌دهم که به کار بگیرندش، به سمت بابیل برمی‌گردم، تمام سیمان‌ها زیر سایه‌بان است و دارد دست و سینه‌اش را می‌تکاند و چیزی زیر لب قرقره می‌کند، چیزی آهنگ دار مثل جدول ضرب!

 

تفاوت گرگ با الاغ

« بابیل توبنچا، نوبت شماست!» روی دو زانو نشسته و شروع می‌کند به حرف زدن! به جمله دوم نرسیده رضا بسم‌‌الله‌الرحمن الرحیم را بلند می‌گوید و حرف بابیل را قطع می‌کند. بابیل نگاهش می‌کند و می‌گوید:« به نام خداوند ادب»! رضا هم کم نمی‌آورد و می‌گوید:« همان خداوندی که گوسفند را برای گرگ ها آفرید»!

بابیل اما با خونسردی و لبخند جواب می‌دهد:« حیوون حیوونه! فرق گرگ و خر تو دندوناشه، نه تو شعورش! من هرچی امروز یاد گرفتم همین بود، حرف دیگه‌ای ندارم.»

رضا لب پایین‌اش را گاز می‌گیرد به نشانه اینکه چقدر بی‌ادب شدی و یک «بلا»ی باعشوه پرت می‌کند به سمت‌اش! بعد اخم توی هم می‌کشد و می‌گوید:« زنگ که خورد وایسا!» همه زیر خنده می‌زنند، حتی خود رضا!

جلسه شب‌ها خیلی خوب است، لااقل به همه فرصت می‌دهد وسط حرف‌های جدی همه به یک اندازه از مزه‌پرونی‌های رضا بهره‌مند می‌شوند. قرار است هر کسی هر چیزی در طول روز یاد گرفته است به دیگران بگوید.

جهان بابیل، جهان رضا

مدرن‌ترین پدیده بنچا یک ال سی دی بیست و نه اینچ است که مشخصا بزرگترها بیشتر از بچه‌ها دوستش دارند اما هیچ کس به روی خودش نمی‌آورد.

بچه‌ها را «تیر» می‌کنند که در خانه عمو‌شان صف بکشند برای دیدن فیلم و فوتبال و خودشان هم به هوای بچه‌هاشان می‌روند.

بابیل نشسته گوشه کپر و به دیوار تکیه داده و زانوهایش را جمع کرده توی سینه‌اش و دارد روی تبلت‌اش چیزی می‌خواند، رضا می‌آید و بچه‌ها شروع می‌کنند به شلوغ بازی! فوتبال قرار است شروع بشود و دو کارشناس تلویزیون هی با هم کر کری می‌خوانند.

رضا می‌گوید:« تلوزیونتون آخرش اینه؟! تلویزیون اتاق خواب من که از این بزرگتره!» بابیل سرش به کار خودش است و رضا منتظر است جوابی بشنود که کل‌کل کند با بابیل! چیزی نمی‌گوید و دوباره زبان رضا تند‌تر می‌شود:« این بود ال‌سی‌دی مدرنتون؟ مونیتور کامپیوتر از این بزرگتره! این کجاش مدرنه؟»

بابیل چیزی زیر لب می‌گوید و همه بر می‌گردند، انگار که همه منتظر حرف اش باشند:« چی گفتی؟ نشنیدم…» رضا می‌گوید.

« مدرن بسته به دنیاست! تو بعضی جاها ساعت نماد مدرنیته است! تو بعضی جاها ال ئی دی سه بعدی هم نماد مدرن بودن نیست. جهان این‌ها با من و تو فرق می‌کنه، مدرن این‌ها هم پس با مدرن من و تو فرق می‌کنه. درسته که تلوزیون فاصله‌ها رو کم کرده، اما جهان آدم همیشه جلوی تلویزیون نیست…»

رضا حرف بابیل را قطع می‌کند:« بله استاد! پسر! اون قلم کاغذ رو بردار یادداشت کن، استاد دارن در و گوهر می‌پاچن! اصن از این به بعد هیچ کس حق نداره چرت و پرت بگه الا استاد! بفرمایید استاد، بفرمایید!»

بابیل می‌خندد و با دست چپش تبلت را روی زمین می‌گذارد و می‌گوید:« راست می‌گه، یادداشت کن، بنویس چون جهان ما با هم فرق می‌کنه آقا رضا اینا رو چرت و پرت می‌شنوه، بنویس تو دنیای آقا رضا حرف حساب چرت و پرت خونده می‌شه، بنویس دیوونه‌ها اگه تو اکثریت بودن الان هممون تو تیمارستان بودیم، چون از نظر اونا ما دیوونه‌ایم! نوشتی؟ آقا رضا چک کن ببین نوشت؟»

رضا «شترق» می‌کوبد پس سر داودی و می‌گوید:« ده بنویس دیگه لاکردار!» بعد قاه قاه می‌زند زیر خنده و از در کپر به بیرون فرار می‌کند! داودی هم که برق از سه فازش پریده میخ می‌شود و تا کنتورش دوباره برق بگیرد ده ثانیه‌ای از رضا عقب می‌افتد و بعد می‌دود دنبالش! همه می‌خندند، حتی بابیل.

بمب اتمی‌برعکس

« توپ فوتبال مث بمب اتم می‌مونه لاکردار، ولی برعکس بمب کار می‌کنه، تا می‌خوره زمین همه زنده می‌شن!»

یکی مزه می‌پراند که:« می‌خوره زمین هوا می‌ره‌ها!» بعد رضا سریع بازی را دست می‌گیرد که:« نه، لامصب توپ فوتبال مرده رو هم زنده می‌کنه! ایناها! الان این سعید سه روزه عین مرده‌ها داره می‌چرخه الان سه برابر سهمیه‌اش که روزی یه کلمه بود تو یه دیقه حرف زد!»

بمب اتمی‌وارونه، می‌خورد وسط روستا، بنچایی‌ها می‌ریزند دورش و بازی شروع می‌شود. فوتبال یک چیز می‌خواهد و آن هم توپ است. توپ که شلیک می‌شود دیگر چیزی لازم نیست.

محمد و حامد و حافظ و مصیب و فرشاد و فرشید از محلی‌ها و حسین و هادی و ابوالفضل و رضا و داودی و جلال از طرف شهری‌ها بازی می‌کنند.

محمد و حامد همیشه سر اینکه کدامشان کریستین رونالدو است دعوا دارند، ولی خداوکیلی حامد به پرتغالی شبیه‌تر است. موهایش را عین رونالدو درست می‌کند و فقط رنگ پوستش دو – سه پرده تیره‌تر است، قیافه‌اش هم خیلی شبیه نیست، فقط خوب ادای حرکات رونالدو را در می‌آورد!

بازی می‌رود و می‌رود تا رضای ما زمین را ول می‌کند و می‌افتد کنار بابیل و نفس نفس می‌زند:« نگا! پسره از کریس رونالدو بودن فقط “سرپا کاشته زدن”ش رو یاد گرفته! ادا اصولش خوبه، ولی به درد تیم ملی بنچا هم نمی‌خوره!(وقتی می‌بیند بابیل حرفی نمی‌زند بحث را عوض می‌کند) می‌بینی، توپ فوتبال مث بمب می‌مونه. ولی برعکس!»

بابیل که انگار طرفند رضا به دامش انداخته به حرف می‌آید:« آره، درست مثل بمب، ولی مشکل اینه که بمب رو از اینور بنویسی یا از اونور در هر دوصورت بمب خونده می‌شه! بمب هم خرابی میاره!»

رضا صورتش را توی هم می‌کند و غرغری می‌کند که فوتبال هم شد خرابی؟ بابیل جواب می‌دهد:« الگو می‌شود رونالدو! اسطوره می‌شود مسی، آرزو می‌شود پول خالی! این‌ها خرابی فرهنگ نیست؟!»

رضا دوباره لای نفس زدن‌هاش می‌خندد و می‌گوید:« الگو و اسطوره رو نمی‌شناسم، ولی آرزو احتمالا دختر داییمه! چون اونم فقط به پول فکر می‌کنه! حالا جناب سروان کل فرهنگ و هنر، آقای ارسطو! اصلا استاد مسلم دانش بشری! خب چی‌کار کنیم؟ فوتبال نبینیم و نیاریم؟»

بابیل می‌خندد و می‌گوید:« اینا به اندازه کافی خودشون تاریخ دارن، از من نپرس، از خودشون بپرس. از اونایی بپرس که فرهنگ اینا رو خراب و گم و گور کردن! آقا رضا، بمب را از هر طرف که بنویسی بمب است! مثل درد، مثل کمک!»

بیل نارینگی

به کمپ بر می‌گردیم، عمرانی‌ها می‌رسند و هر کدام دوش نگرفته و خاکی یک گوشه‌ای می‌افتند، مدرن‌تر‌ها دارند دست‌هاشان را بعد از آب و صابون کرم مالی می‌کنند و غیر مدرن‌ها هم دارند با موبایل‌شان اس ام اس می‌زنند.

فرهنگی‌ها آن طرف دارند کتاب می‌خوانند و آموزشی‌هاشان دارند درس‌های فردا را مرور می‌کنند، یکی‌شان دارد سعی می‌کند که از کلمن نیمه خالی آب بردارد، کلمن را که خم می‌کند از دستش در می‌رود و چپ می‌شود توی بغلش! بعد می‌افتد روی زمین  و سر و صدا می‌کند!

رضا بلند می‌شود و با نعره می‌گوید:« النگوهات نشکنه ناناز! حداقل صبح‌ها لقمه‌هاتون رو بزرگ‌تر بگیرید که جلو بازو باشه حداقل! جهادی اومدین چاق تر برگردین، یه کم جون بگیرین!»

همه می‌خندند، حتی فرهنگی‌ها! مجید ولی بیرون می‌رود، توی حیاط می‌نشیند و به‌اش بر می‌خورد که هم‌گروهی‌اش به دیگران توهین کرده است! رضا و بابیل و بقیه بچه‌ها بیرون می‌آیند و می‌روند سمت حمام، مجید را می‌بیند که نشسته و دارد با سنگ‌های دور و برش سنگ بزرگتری را در دو سه قدمی‌نشانه گیری می‌کند!

« به استاد اخلاق دنیا بر خورد؟! ببخشید آقای بیل نارنگی!» مجید که خیلی به‌اش بر خورده می‌گوید:« بله، مشکل هم همینه که تو حتی دیل کارینگی رو هم نمی‌شناسی و مسخره می‌کنی! همون کتاب‌ها رو هم خونده بودی این حرف‌ها رو نمی‌زدی! تو فکر کردی کار فرهنگی‌ها کمه؟ تو چیکار می‌کنی؟ حمالی؟! حمال که همه جا هست! دیوار چینی و برق کاری و نقاشی هم که بلد نیستی! حد اقل یه کاری یاد بگیر از یه کارگر ساده بهتر باشی!»

یکی از توی جمعیت یه صدایی با گوشه لب خود درمی‌آورد و همه می‌زنند زیر خنده! مجید می‌دود به سمت رضا که بابیل وسطشان می‌ایستد:« آهای! بسه! مشکل تو هم اینه که فقط دیل کارینگی خوندی! پسر، همین آقا رضا نبود الان همه مون کم آورده بودیم! حالا یه خورده زبونش تیزه؟ قبول! آقا رضا، یه خورده آروم‌تر! یه چیزی رو یادتون نره، کمک هم مثل بمبه، مثل درد! از هر طرف که بنویسی و بخونی کمک کمکه!»

رضا می‌خندد و می‌گوید:« بیا! اینم بابیل نارینگی!! حالا آقا مجید بداخلاق، یه ماچ دست و رو نشسته به ما می‌دی یا بعد حمام بیام؟!» مجید اما هنوز آمپرش بالاست! پشتش را می‌کند و می‌رود سمت خوابگاه! رضا هم که انگار به اش بر بخور نیست برمی‌گردد و با فرمان حمله می‌دود به سمت حمام!

مدرن خیلی هم مدرن هست

اردوی جهادی ده روز و راه بازگشت از بنچا به تهران بیست و پنج ساعت ناقابل است، ناقابلی‌اش برای این است که شما بیست و پنج ساعت راه می‌روید و یک سال بعد از آن استراحت می‌کنید، به عوضش مردم آنجا آن ده روزی که شما هستید کمتر کار می‌کنند و استراحت می‌کنند و بقیه سال کار می‌کنند! اینطور می‌شود که ناقابل به نظر می‌رسد.

بابیل توبنچا با صورتی خاکی و آفتاب سوخته دارد کوله پشتی‌اش را می‌بندد و می‌خواهد برگردد، سرش پایین است. دست‌هایش به اندازه ‌ یک کارگر ساختمانی حرفه‌ای ضمخت شده و از تاول ‌هایش خون می‌آید، تاول‌های خشک شده را با کرم نرم کننده نوازش می‌کند و وسایلش که جمع شد می‌نشیند و تکیه می‌کند به دیوار!

روی خاک‌های صورتش خط اشک‌هایش معلوم می‌شود، جلوتر می‌روم و دست می‌گذارم روی سرش و تکان می‌دهم! انگار که از خواب بیدارش کرده باشم به من نگاه می‌کند، می‌نشینم و داد می‌کشم:« یه آدم حسابی نیست به ما دو تا چایی بده؟» رضا بلند می‌شود و بدو بدو دوتا چایی می‌ریزد، می‌آورد و می‌گوید:« جون داداش هر چی گشتم آدم حسابی‌تر از خودم ندیدم! باور کن اینجا قحطیش اومده، منم از سری قبلی جا موندم!» شادباشش همیشه یک لبخند است، به قول خودش از هر چیزی برایش بیشتر می‌ارزد، می‌گیرد و می‌رود.

بابیل بقض کرده و وسط بغضش می‌خندد. حالش را می‌پرسم، نگفته خرابی‌اش پیداست، ولی می‌گوید شکر! می‌پرسم اشک شکر است؟ سر درد دلش باز می‌شود:« بخدا دلم گرفته، فکرش رو که می‌کنم الان باید برگردم تو بیمارستان و بشینم تو دفترم و کاکتوس هام رو نگاه کنم، بشینم پای کامپیوترم، برم تو فیس بوک به دوستام سر بزنم، نمی‌دونم چجوری می‌شد برگردیم همینجا! نمی‌دونم چجوری باید همیشه پیش رضا باشم، پیش شما باشم، بابیل تو بنچا باشم. از فردا دوباره می‌شم مهندس عظیمی‌که همه‌ش باید از این دستگاه به اون دستگاه سر بزنم و نهایتا یه زنگی به رفقام بزنم! باید برم وسط بیمارها، باید برم وسط دنیای بیمارها! می‌دونی؟ بیمارستان کمتر از خیلی جاها بیمار داره! من اینو تازه فهمیدم، فقط اینجا بود که بیماراش کمتر بودن! چیکار باید بکنیم که برنگردیم تو بیمارستان به ان بزرگی؟!»

یاد بار اول خودم افتادم، اصلا همچین حسی نداشتم، به هیچ عنوان اینقدر ناراحت نبودم از برگشتنم، چه بسا مشتاق هم بودم، ولی ما کجا و “بابیل توبنچا” کجا! واقعا بابیل یک اندیشمند است! اندیشمندی گمنام که هیچ کتابی ندارد!

فوکوس

سیزده فروردین است و ما وارد تهران می‌شویم، رضا و بابیل اینقدر با هم عیاق شده‌اند که از کنار هم جنب نمی‌خورند! رضا نشسته و هی مزه می‌پراند:« رضا ما رفتیم تهران مترو داشت؟! نداشت‌ها! این اتوبان‌ها هم اصلا نبود! ما می‌رفتیم آب کرج شنا می‌کردیم! همین بلوار کشاورز رو می‌گم! تازه، من شنیدم محمدعلی شاه مجلس رو هم به توپ بسته، تو چیزی نشنیدی؟!»

بابیل هم زیر خنده می‌زند، من می‌دانم که امشب نه رضا راحت می‌خوابد نه بابیل! اما مطمئن هستم که دود تهران یک ماه دیگر هر دوشان را نشئه می‌کند و یادشان می‌رود کجا بوده اند! راستی، بابیلیان دارند سپاه جمع می‌کنند، کمک را از هر طرف که بخوانی کمک است، آیا کسی هست که بابیلیان را همراهی کند؟

برای جامانده ها

خیلی ها این روزها حسرت میخورند که از دفاع مدس جامانده اند؛ خیلی ها فکرمیکنند که اگر زودتر به دنیا آمده بودند و جبهه را تجربه میکردند الان جور دیگری بودند. مگر نه اینکه جهاد ادامه دارد؟ مگر نه اینکه همیشه برای رسیدن به خدا دیر نیست؟ آهای! جامانده ها! این جهاد است؛ درست مثل جبهه ها! اینجا همان دانشگاهیست که در جبهه ها بود؛ اینجا همانجاییست که دلتان میخواهد. از بابیل تا رضا همه دور هم هستند. اگر دلتان دانشگاه آدم سازی میخواهد جهاد هنوز ادامه دارد؛ این بار در بنچا و بنچاها.

نویسنده: مرتضی درخشان

ایمیل نویسنده: derakhshanmedia@gmail.com

نظر دهيد