یک مکالمه‌ی خانوادگی!

بابا: آخه من امروز زنگ زدم تو جواب ندادی!

من: باباجان، من که دروغ ندارم به شما بگم که

بابا: خب پس چرا دروغ میگی؟!

من: دروغ چی؟!

بابا: دوباره نری تو وحشی بازی های اون بچه هایی که زو بازی می کنن ها

این یک مکالمه ی خانوادگی است و هیچ ارزش دیگری ندارد

کاملا شخصی است!! لطفا مطالعه نکنید

بابا: …مطمئنی همه چی رو به راهه؟ این صدای چیه؟

من: آره باباجان، همه چی رو به راهه، خیالت راحت…!

بابا: مطمئنی؟ صدای داد و بیداد میاد ها!

من: نه نه نه…! نه همه چی خوبه، بچه ها هستن دارن با هم شوخی می کنن!

بابا: چه شوخی یی می کنن که این صدا میاد؟

من: آره باباجان، باور کن خیلی دلم تنگ شده…

بابا: محسن جان من گفتم صدای چیه؟

من: آره، گفتم که، دلم تنگ شده

بابا: نه خانوم، مثل اینکه صدا درست نمیره، الوووو…

من: بابا چرا داد می زنین؟

بابا: تو که می گی صدا نمیاد که!

من: نه، من کی گفتم صدا نمیاد؟!

بابا: الان گفتی! پرسیدم صدای چیه؟

من: آها! بچه ها دارن بازی می کن!

بابا: دعوا نشده یعنی؟

من: نه جان محسن، تازه اینجا خیلی هم به همدیگه احترام می ذارن…

بابا: آخه صدای داد و بیداد میادا!

من: نه خیالت راحت! تازه من با دوستام اینجا تنها نیستیم که…

بابا: مگه برنامه زور آزمایی دارین؟

من: ای بابا! چرا اینجوری می گی؟! من که گفتم همه چی رو به راهه!

بابا: آخه صدای داد و بیداد میاد!

من: نه، نترس! بچه ها دارن فوتبال بازی می کنن!

بابا: آخه صدای عربده میاد!

من: ای بابا! من از حسینیه بیرون اومدم خب!

بابا: خب برو تو صدا کمتر بشه

من: آخه تو صدا بیشتره!

بابا: تو حسینیه دارن فوتبال بازی می کنن؟!

من: نه، دارن شلوغ می کنن! تو حسینیه، بیرون دارن فوتبال بازی می کنن!

بابا: پس چرا بیرون صدا کمتر از داخله؟!

من: چون دورتر دارن فوتبال بازی می کنن!

بابا: آخه تو حسینیه هم که بودی همین صدا می اومد!

من: بابا؟! الو؟! الو؟! آنتن نمی ده! اااا.. لللل.. وووو ص… ای… م… آد؟!

بابا: محسن جان، صدای داد و بیداد داره بدون قطع و وصلی میاد ولی صدای تو چرا قطع و وصل می شه؟!

من: بابا نه، من شارژم داره تموم می شه!

بابا: موبایلت که ثابته، شارژ چی نداری؟

من: نه، شارژ باتری ندارم!

بابا: تو که روزها که تلفن رو جواب نمی دی گفتی روزها گوشیت تا شب تو شارژه!

من: امروز اتفاقی نزدم تو شارژ

بابا: آخه من امروز زنگ زدم تو جواب ندادی!

من: باباجان، من که دروغ ندارم به شما بگم که

بابا: خب پس چرا دروغ میگی؟!

من: دروغ چی؟!

بابا: دوباره نری تو وحشی بازی های اون بچه هایی که زو بازی می کنن ها

من: چشم! پدرجان، من اصلا اهل این برنامه ها نیستم! شما که می دونی که! خیالت راحت

بابا: آفرین پسرم. مامانتم می خواد صحبت کنه! گوشی…

من: نه بابا، مزاحم مادر نشو، مادر می خواد…

مادر: الو پسرم! سلام

من: جانم مادرم، سلام، خوبی شما؟

مادر: ممنونم پسرم، اونجا غذا چی بهتون می دن؟

من: غذا خوبه مادر

مادر: چی می دن؟!

من: سیب زمینی، تخم مرغ، کنسرو…

مادر: الهی مادر بمیره برات! یعنی داری چی می خوری؟!

من: نه، شوخی کردم، مرغ می دن، قیمه، ماکارونی، چلوگوشت

مادر: آفرین پسرم، بخور جون داشته باشی می خوای اونجاها رو آباد کنی

من: چشم مادر، اگه اجازه بدی من برم؟

مادر: کجا پسرم؟

من: دارم میرم برای شام

مادر: شام که هنوز حاضر نشده که!

من: نه بابا حاضر شده، اصلا شما از کجا می دونی!؟

مادر: از صدای عربده ی بچه ها! دارن چیکار می کنن؟!

من: گفتم به بابا، دارن فوتبال بازی می کنن!

مادر: مادر تو با اون وحشی ها بازی نکنی ها!

من: نه مادر، بچه های خوبی هستن

مادر: کجاشون خوبه مادر؟ نکنه تو هم رفتی مثل همونا شدی؟! بخدا برگردی تهران اونجوری باشی من می دونم و تو!

من: نه مادر، اینا خیلی هم وحشی هستن! حالا من برم؟!

مادر: یه دقیقه گوشی دستت باشه مژگان می خواد باهات حرف بزنه! از من خداحافظ… مژگااااااان…

من: نه مادر، دیگه پول تلفن زیاد میشه منم شارژ ندار…

مژگان: سلام داداش جونی! خوبی؟

من: سلام عزیزم، خوبی؟ دلم برات تنگ شده ها!

مژگان: داداش خیلی جات خالیه! بخصوص وقت هایی که بابا اجازه نمی ده من با کامپیوترت بازی کنم!

من: عزیزم، خب بابا کار درستی می کنه! اون شخصیه! باید خودم باشم

مژگان: آخه اون خودش با کامپیوترت بازی می کنه

من: جدی می گی؟! چی بازی می کنه؟!

مژگان: اینترنت بازی! فیلم ها و عکس هات رو هم می بینه!

من: جون داداشی راست می گی؟!

مژگان: آره بخدا! تو کی بر می گردی؟!

من: هفته دیگه انشالله!

مژگان: زودی بیا دیگه! مامان دیشب به بابا می گفت برگشت براش زن می گی…(صدای جیغ…)

من: الو! الو! الوووووو…

مادر: جانم پسرم؟!

من: چی شد؟!

مادر: چی چی شد مادر؟!

من: مژگان داشت یه چیزی می گفت آخه!

مادر: نه مهم نیست! اون صدای چیه میاد؟!

من: مادر! گولم نزن! بگو دیگه!

مادر: خب پسرم، برو شارژت تموم می شه! کاری نداری؟!

من: مادر بگو دیگه!

مادر: قربونت برم پسرم! خداحافظ…

من: مادر! مادر! لااقل به بابا بگو سر درایو اف نره…

بوق بوق بوق…

 

*پی نوشت:

هم زو تمام شد! هم درایو اف به فنا رفت! هم شام دیر رسید! خبر هم که ناقص است! به این میگن یه شب رویایی!

نویسنده: مرتضی درخشان

ایمیل نویسنده: derakhshanmedia@gmail.com

۹ نظر

  1. از سایت خوبتون تشکر میکنم موفق و سربلند باشید 

  2. سلام ممنونم از سایتتون. موفق باشید.

  3. خخخخخخخخخخخخ

    اگه قراره کسی نخونه پس چرا منتشرش کردید؟

    افعال معکوس استفاده می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  4. غلامرضایی گفت:

    سلام اجازه کپی داریم؟؟؟

  5. snz گفت:

    vai ali  bud 🙂 mmnun ..

  6. یعنی دقیقا همینه.
    مادر من ک همیشه بعد از سفر می پرسه غذاش چی بود؟!!!، از ادمم گزارش صحیح با تمام مخلفات می خواد :)))))
    ممنون زیبا بود.

  7. محسن گفت:

    اقایون منحرف تو درایو اف فایلهای محرمانه سیاسی بود تاکی اینقدر منحرفید ها .تسبح من کو 
    باباامم که فهمید ازبچه های بالام و جلیقه پوشم گفت زن بگیره برام تا زود تر نوه گیرش بیاد .

  8. حمید رضوانی گفت:

    متن خیلی خوب بود.
    با اون دروغ های ریز و کوچولو و تلاش برای قطع تلفن، توحش کلاسیک ما رو خیلی خوب مقابل روح مدرنیته خانواده ها قرار داده بود.

نظر دهيد