یک پاراگراف مهم…!

همه آنچه گذشت در یک پاراگراف…

یک‌نفس بخوانید…!

الحمدلله که رفتیم و کلی در راه بودیم و یک شبانه روز کامل طول کشید سفرمان و بیل زدیم و بلوک جابجا کردیم و با هزار بدبختی فرقون پنچر تکان دادیم و به هندل هواپیما گیر دادیم و شب هم کار کردیم و کلی سیب زمینی خوردیم و به زور خودمان را جا می‌کردیم پشت وانت و مدرسه را به افتتاح مهرماه رساندیم و مسجد را به محرم و گرما را تحمل کردیم و کثیف شدیم و خندیدیم و جر و بحث کردیم و آشتی کردیم و با اوستا بنا رفیق شدیم و جنس پخش کردیم بین یتیم‌ها و موبایلمان آنتن نداشت و کلی درس قرآن و نماز دادیم و چند دوست جدید سورتاکی پیدا کردیم و چقدر سیمان بار زدیم و آشپزی یاد گرفتیم و جای آن‌ها که نبودند را خالی کردیم و تلاش کردیم نماز جماعتمان ترک نشود و چندتا مدرسه را رنگ زدیم و عقرب نیشمان زد و شب آخر بغض کردیم و هی… نفسم گرفت…!

۲ نظر

  1. هیچکاره گفت:

    شب آخر بغض کردیم و …

نظر دهيد