جهادی یاد

تلخ و شیرین جهادتان را با سایرین به اشتراک بگذارید…

 محلی برای ثبت خاطرات شما از سفرهای جهادی

برای مشاهده خاطرات و یادداشت‌های منتشر شده در سایت گروه از سفرهای جهادی اینجا کلیک کنید.

اگر تمایل دارید یادداشت و خاطره‌ی شما به عنوان یک مطلب در سایت منتشر شود؛

نوشته‌ی خود را از همین جا و در قالب یک فایل ورد (word) برای ما ارسال نمایید.

 

نام: نام خانوادگي:

محل بارگذاری فایل خاطره یا نوشته‌ی شما

۴۰ نظر

  1. یه نفر گفت:

    من هنوز هم تو خواب دلهره دارم حسین کریمی بیاد بیدارم کنه ببرتم سر عرصه

  2. ناشناس گفت:

    سلام خدمت همه رفقای گلم
    میشه ی لطف کنید بگید عرصه کجاست؟؟؟!!!!!!!
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

  3. حمید پورغلام فیلمبردار گفت:

    سلام با خوندن این مطالب خاطرات گذشته برایم زنده شد. ارزوی موفقیت برای تمامی دوستانی کهدر جهت ابادانی کشور تلاش می کنند.
    یا علی

  4. به ماند گفت:

    اینجانب فردی گمنام از این کار جهادی فوق العاده بهره بردم وخدا کند که اون دنیا به خاطر ابرسانی و مسجد سازی و… خدا از ما قبول کند تا بار معصیت ما کمتر شود البته بهتر است یه خاطره از شهید مجتبی نجاری بگم یه شب من بی خوابی زده بود به سرم رفتم ببینم چه خبره اون موقعه ما داخا اتاق میخوابیدیم رویه تختواب ها یه جورایی دموکراسی بیشتری بود خلاصه سرتون رو درد نیارم رفتم بیرون دیدم اتاق کنار اشپز خونه مدرسه بازه و مجتبی بیداره داره کار میکنه گفتم داداش خسته نشدی خب بگیر بخواب داشت بیسکویت و اجیل برای بچه ها اماده میکرد گفت نه خسته نیستم ولی خستگی رو تو چشماش دیدم گفتم کمک نمی خوای گفت اگه دوست داری این گونی نون رو بردار و نون هارو از هم جدا کن منم مشغول کار شدم اونم کارش تموم شد گفت کمی حال معدم خوب نیست منم یه بسته orsداشتم گفتم اب جوشیده داری گفت واسه چی میخوای گفتم orsالبته با نمک و شکر هم درست می شد برای اب از دست رفته بدنش خوب بود خلاصه اب جوشیده رو اوردو کل بسته رو ریختیم داخل یه شیشه و هم زدیم تا اومدم بگم روزی یه لیوان بخور کل اونو تموم کرد منم خندیدم گفتم داداش برو بخواب من همه کارا رو انجام میدم اونم با اصرار من رفت خوابید تا اینکه فردا صبح رفت پیش دکتر و خوب شد من فقط یک شب با مجتبی بودم ولی اینو متوجه شدم که دوست داشت همش کار کنه با اینکه هم خسته بود هم مریض هیچی نگفت به کسی نمی گفت شما چرا این کارو نمیکنید یا چرا کسی کمک من نمیکنه کار خودشو میکرد یادش بخیر … برای شادی روحش صلوات

  5. جهادی ۹۲ بهترین تجربه ی زندگیم بود…
    خاطراتی که برای همیشه گوشه ی ذهنم هک شد…
    گرمایی وحشتناک که نتونست ذره ی از عشق بچه ها برای یاد دادن و یاد گرفتن کم کنه…
    جهادی رو فقط بچه های آسمانیش زیبا کرده بود و بس…
    بچه هایی که جنسشون با جنس مردم شهرم فرق داشت…
    جهادی حداقل برای من رهایی از تعلقات بود و دیدن حقیقتی که همیشه آسان از کنارش می گذشتم
    فقط می خوام لیاقت داشته باشم تا بتونم جهادی بعدی هم به اون بهشت خاکی سفر کنم.
    یا علی…

  6. آقوی همساده گفت:

    آقا ما یه بار گفتیم بریم پشک آبرسانی کنیم. بعدش رفتیم اونجا هوا خیلی گرم بود ۵۰درجه رو رد کرد له له شدیم. بعدش گفتن برید اینجا کانال بکنید ما شروع کردیم کانال کندن دیدیم اینجا خاکش چقدر سفته دوباره له له شدیم داغون شدیم اصلا.
    گفتن بیاید لوله ببرید بالا گفتیم باشه. آقا لامسب این لوله ها داغ میشد بعد آقا بز هم نمیتونست از اون کوه بره بالا اصن دوباره داغون شدیم.
    آقا یه دفعه دیدیم داریم از گشنگی و تشنگی به طور همزمان میمیریم! آقا مجبور شدیم پوست هندونه بخوریم اصلا داغون شدیم بدجور.
    آقا خلاصه له له شدیم ولی وقتی دیدیم مردم آب دارن اصن له نشدیم حال کردیم کلی.

  7. رفیق گفت:

    به افتخار چراغعلی و روشن کردن گاز و کلید سردخونه و ………

  8. رفیق گفت:

    دیدی بعضیا میگن دیگه با شما کار نداریم بعد هی حواسشون اینوره و زیر چشمی میپان!!!!
    (کنایه فهما کجا نشستن!!؟؟؟)

  9. دوست گفت:

    سلام
    رفته بودیم سیستان روستای کجک در دب،فکر کنم پیچ آخر کره زمین بود.یه خری بود عصای دست ما،هر روز صبح میرفتیم از صاحبش میگرفتیمش تا باهاش مصالح رو ببریم بالای کوه.یه روز از این روزا که هوا به شدت گرد و غبار بود و چشم چشمو نمیدید(عکساش هست البته) بلند شدیم که بریم کارو شروع کنیم.با خودمون گفتیم هوا خراب هم باشه باز باید کارمون رو انجام بدیم.طبق معمول رفتیم دم کپر اون بنده خدا که عصای دستمون(همون خره ) رو بگیریم که صاحبش راست راست تو چشای ما زل زد و گفت که خر من تو این هوا بیرون نمیاد !!!!!!!!!
    کرامت انسانیمون زیر سوال رفت.
    یارو سلامتی خرش رو به سلامتی ما ترجیح داد

  10. karbala4949 گفت:

    گر نبودی با لبش نی را****************سمر
    نی جهان را پر نکردی از شر

  11. h.f گفت:

    این حرفها برای من آقا نمیشود/شب باچراغ آریه فردا نمیشود .خورشیدیونگاه مرامیکنی سفید/میخواستم ببینمت اما نمیشود
    نمیدونم از کجا شروع کنم آنجا که حرف درهم ودینار است /مابرای حفظ شما آمده ایم (راستی سلام) :حرفم با اونایی که نمیدونم چرا غذا وآب خوردن(کنایه) برای خودشون خوبه وبرای دیگران …. آهای کسایی که خودتون توجهادی میشیدسردسته وتوهمه گ….. کاریا هستید ولی بعدش میگیدطرقه زدن بده،دست زدن بده و….. ، ولی اگه کسی حرفی بهتون زد خودتونم میدونید منظورم چیه نزارید به حساب اینکه دارن تفرقه ایجاد میکنن و….، حالا بااوناییم که شبا یه جاهایی مثلا خلوت میرفتن که کسی نبینتشون از مرام و معرفت به دوره اگه ادعای رفاقت میکنید این رسمش نیست شب منظورم آخرشب نیستا موقع اذان مغربومیگم …………………………..!!!!!!؟؟؟؟ به قول یه عزیزی کاراگه برای خداست گفتن چرا؟ اینو برای این گفتم که کار خودتونو به حداعلا نرسونید وکاربغیرو بی ارزش کنید اگرم کم کاری بود راه پیداکنیم برای بهتر کردنش نه تقصیراینو اون انداختنش حالا الا ایوحال سفرباهمه خوبیا وبدیا،دلقک بازیا، مسخره کردنا، اذیت کردنا،نمازصبح بیدارکردنا(البته باچک ولقد،آب سردوگرم)،دعواکردنا،ازدست هم ناراحت شدنا،گریه کردنا،خندیدنا،نازکردناش ایول الله داره وتموم نشده شما میتونید با دوستایی که پیداکردید بریدوبیایدوهر غ… میخوایید بکنید وظیفه ماهم به …. ربطی نداره فقط به هم رسوندن شما بودو حالا کسی نمیگه این چقدرحرف میزنه خوب باشه مارفتیم ( این آخریه قابل توجه دیونه ها

    )

  12. دلباخته گفت:

    هیچ وقت فراموش نمیکنم
    شب آخری رو که از روستای چهارتایی داشتیم برمیگشتیم، انگار همه بچه ها پشت خاور بغض بیخ گلوشون گیر کرده بود !
    دم غروب بود و کم کم شروع کردیم باهم شعر خوندن. هرکی از هرکسی و هرچیزی که در مورد ائمه بلد بود میخوند.
    خلاصه هیئتی راه افتاد پشت خاور! خیلی جالب بود فکر میکردم فقط خودم دلم گرفته، حالا نگو بقیه از من بدترن. خلاصه واسه همدیگه تا لب جاده میخوندیم. ولی هرچی که میخوندیم دلمون نمیومد که تمومش کنیم و همینطور اشک میریختیم
    انشا الله دوباره قسمت هممون بشه

  13. abolfazl rezae گفت:

    سلام یادش بخیر تیر ماه بود با ی جمع ۲۰ نفری رفتیم کرمان بعد رفتیم پشک ی روز رفتیم سمت چشمه عمو جلال گفت من علی عباس پور رفتیم که بس لوله هارو باز کنیم رفتیم قرار شود بدش بریم سمت ماشین کارمون ۱ساعت صول کشید بعد علی ی راه اشتباهی گفت ی ۲ساعت بدون یک قطره اب راه رفتیم انجا بود که من اون کلمه رو که بچه میدونن گفتم بعد از نیم ساعت عمو جلال دیدیم که خوابیده چنتا الاغم پیشش وایساده بودن منو علی فکر کردیم اون الاغا صالح شرافتیه دمتون گرم.

  14. کار گفت:

    از آقای عصاری عذر خواهی می کنم نباید در جمع می گفتم انشا الله حلالم کنی

  15. آفتابگردان ولایت گفت:

    در اردوی جهادی فروردین ۱۳۹۲ «مادر»داشتیم….

    «هو المحبوب»

    اردوی جهادی فروردین ۱۳۹۲ جهادی با عطر فاطمیه….

    اردوی جهادی فروردین ۱۳۹۲ جهادی متفاوتتر از جهادی های گذشته….

    در جهادی های گذشته غم دوری برای مادر و خانواده هر غروب دلمان را نوازش میکرد اما در این جهادی کمتر دلمان برای مادرمان تنگ میشد……… میپرسی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    میگویم………….. چون در این اردو «مادر» داشتیم!!!!!!!!!!!!

    در این اردوی جهادی فروردین ۱۳۹۲ هر جا قدم میگذاشتی ردپایی از «مادر» بود………….

    هرجا گره ای بود این «مادر» بود که آنرا باز میکرد……….

    هر جا دل شکسته ای بود این «مادر» بود که آنرا دلداری میداد………..

    هر جا صحبتی بود حرفی از «مادر» بود………..

    وقتی هر صبح را با یک نقاشی دختری کلاس پنجمی در روستای اردوگاه که تصویری از مادر را کشیده بود شروع میکردیم…… وقتی بغض این دختر کلاس پنجمی را می دیدیم که ناراحت بود از اینکه مادر را در کوچه………….. حضور «مادر» را حس میکردیم………

    وقتی از بچه های کلاس سوم ابتدایی پرسیدم چرا چادر می پوشیم؟؟؟؟؟؟ در بین همه جوابها جوابی دلت را میلرزاند……دختری گفت:چون چادر را حضرت زهرا(سلام الله علیها) به ما هدیه داده است………. حضور «مادر» را حس میکردیم………

    وقتی در تمام لحظات این اردو …….(حتی در اوج خنده و شوخی در پشت وانت)بی مقدمه روضه میخواندیم و عاشورایی گریه میکردیم……….حضور «مادر» را حس میکردیم…………

    وقتی در جمعهای دوستانه و شبانه……… بجای پرداختن به روزمرگی و هجویات به فکر بهتر عمل کردن و بهتر شدن بودیم………….حضور «مادر» را حس میکردیم …………..

    وقتی بجای دلهای دور از هم در اول سفر دلهایی داشتیم که از تمام شدن سفر و دور شدن از یکدیگر بارانی شده بود…………..حضور «مادر»را حس میکردیم…………….

    وقتی سختیها و مشکلات را خیلی راحت تحمل میکردیم……..حضور «مادر» را حس میکردیم…………….

    وقتی گریه گروه برای فقر فرهنگی و مادی بچه های این مناطق را می دیدیم…………وقتی عزم برای خدمت بیشتر به آنها را می دیدیم………..وقتی گذشت ها و فداکاری ها را می دیدیم……….حضور «مادر» را حس میکردیم………

    مجمل بگویم بهتر است: در اردوی جهادی فروردین ۱۳۹۲ «مادر» داشتیم……………

    پی نوشت: یادمان باشد حضرت زهرا (سلام الله علیها) در همه زندگیمان «مادر» است……… همه جا نگرانمان است……… همه جا دعا گویمان است …………

    فقط کافی است دستی بسویش بلند کنیم حتما دستگیرمان خواهد بود……………..

    «اللهم عجل لولیک الفرج»

    التماس دعای فرج

    یاعلی

  16. محسن گفت:

    دو باره سلام
    اون روز بالاخره به شب رسید و آماده ی استراحت شدیم
    کولر اتاق به قدری عالی بود که اتاق رو از سرد خونه مدرسه هم سردترش کرده بود.
    هممون از فرط خستگی نماز رو خوندیم و خوابدیم
    این ماجرای یافتن قبله هم حکایت شده بود که قبله مایل به راسته یا مایل به چپ (البته خدا رو شکر که من مایل به راست خوندم)
    خلاصه خوابیدیم(بلافاصله بعد از نماز) و صبح(نزدیکای ۱۰ صبح) از خواب بیدار شدیم و مکانیکی هم که قرار بود ماشین رو نهایت تا ساعت ۹:۳۰ تحویلمون بده تازه رفته بود مغازه
    همه بیدار شده بودیم به دنبال صبحانه هرچی گشتیم صبحانه ای بهتر از کنسرو تن ماهی و خوراک مرغ مائده در بساط نداشتیم(همون قحطی زدگی ای که گفتم)
    خواستیم شروع کنیم به باز کردن تن ماهی که یه بنده خدایی مخالفت کرد و میگفت آخه کی رو دیدید صبحانه تن ماهی بخوره
    دقایقی گذشت …
    طرف که دید اگه نجنبه سرش کلاه میره قاشقی برداشت و حالا بخور کی نخور کم مونده بود ظرفش رو هم بزنه به تن
    خلاصه حاج امیرآقا و ابوالفظل رفتن به دنبال ماشین سه نفری مونده بودیم تو اتاق که ناگه دیدیم طلبه ای با خانواده اش وارد شدند و ما هم به ناچار از اتاق خارج شدیم و رفتیم توی حال
    جانم براتون بگه که این فیوز خونه ی حاج آقا یزدی به طلافی دیشبی که اندازه یه سرد خونه ازش کار کشیده بودیم شروع به اذیت کرد و نمیزاشت کولر اتاق و حال همزمان کار کنه
    از اونجا بود که گرمای طاقت فرسا دوباره برما فائق امد …
    حالا هی زنگ بزن به حاج امیر که تو رو خدا زود ماشین رو بگیر تا بریم که داریم می میریم …
    نزدیک ادان ظهر شدیم …
    طلاب محترم هم باهم سر قبله دعوا داشتن تا اینکه یکی از طلبه ها که با خودش یه لپتاپ اورده بود با نرم افزار قبله رو مایل به راست تشخیص داد …
    حاج امیر برگشت و ماهم بعد از نماز ظهر و عصر راه افتادیم به سمت تهران …

    قسمت بعدی وقایع الاتفاقیه را در جاده دنبال کنید :
    شاندیز!!!!!!
    ساندویچی ها !!!!!
    یه بنده خدایی که اصلاً خوابش نم آمد !!!!!!

    ادامــــه دارد …

  17. بابلبللل گفت:

    خوب بود

  18. محسن گفت:

    یاد تیر ماه بخیر …
    برگشتنی همه بجه ها صبح راهی بندر شدن تا با قطار برگردن تهران
    من و حاج والی و سعید واشقانی قرار بود با هایلوکس برگردیم ؛ امیرآقا بزرگیان و ابوالفضل مسعودی هم موندن یه چندتا کاری رو انجام بدن و با ما تا بندر بیان …
    خلاصه همینجوریش دیر شده بود هیچ …
    زدیم به جاده با سرعت برق و باد ؛ گوله به سمت بندر …
    چشمتون روز بد نبینه …
    نرسیده ی سه راه قلعه گنج هی به ماشین گاز میدادیمُ ماشین هم فقط ناله میکرد …
    نگو بدبخت صفحه کلاجش ته کشیده …
    از اون طرفهم بلیط های قطار دست ما بود ؛ بعضی هام که گشنه بودن و روشون نمیشد بگن ؛ بعضیام میگفتن کاشکی با قطار میرفتیم …
    خلاصه با هر بدبختی ای بود مسیر ۵ دیقه ای رو به قول یارو گفتنی” حداقل” یک ساعته رفتیم
    حالا رسیدم قلعه گنج ؛ قلعه گنج نگو شهر اموات بگو ؛ دریغ از یک موجود جنبنده حتی …
    یکی میگفت تا اینجا که اومدیم یه سری بریم پیش مسئول آبفای شهرستان ، اون یکی میگفت گشنمه ، اون یکی میگفت ماشین رو بزاریم اینجا بریم تهران ، ایشالا شهریور بر میگردونیمیش ؛
    خلاصه رفتیم یه غذایی خوردیم و هر چی مکانیکی بود رفتیم ولی از اقبال ما یا قشم بود یا بندر یا اینکاره نبود
    به هر بد بختی ای که بود یه مکانیک رو یافتیم گفت ماشین رو بزارید تعمیرگاه تا از بندر برام جنسش بیاد و براتون ردیفش کنم
    حالا بماند که بعضیام تو ضل گرما مجبور به حل دادن ماشین شدن و هزاران هزار دردسر ؛ بعد از این همه گرما کشیدن و سختی رفتیم منزل حاج آقای یزدی

    قسمت بعدی وقایع الاتفاقیه را در منزل حاج آق یزدی پیگیری کنید:
    – قحطی زدگی
    – داستان ورود طلبه ها
    – خوابی شبیه … والا چی بگم
    – پیدا کردن قبله
    – …
    ادمــــــــه داد …

  19. karbala4949 گفت:

    سرما
    سلام نمیدونم تا حالا به سرمای چاهدادخدا فکر کردید یا نه!
    این روزا تهران خیلی سرده.
    یادش بخیر صبح ساعت۶ بود راه افتادیم به سمت گلدشت من سوار ماشین آب شدم ۲تا دیگمون سوار نیسان شدن.
    یکی هم موند مزرعه به بچه های همایش کمک کنه.(بعدش فهمیدیم رفته تمگران! کنایه فهما سلام)
    ساعت ۶:۴۵ بود رسیدم گلددددددددددددددشت.
    من با دادخدا آبادان بودم (دهیار چاهدادخدا ) دیدم نیسان زودتر رسیده کنار یه کپر پارک کرده دیدم خبری از اون ۲تا نیست.
    تعجب کردم!
    در ماشینو که باز کردم پیاده شم دلیلشو فهمیدم چرا خبری از ۲تاشون نیست.!!!!!!!!!!!!!!!
    سرما++++++++++++باد شدید فکرشم نمیکنید چقدر سرد بود.
    نمردیمو سرمای عرصه رو هم دیدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    یاعلی

  20. حسين گفت:

    داش ابلفضل دمت گرم دیگه! حالا باید آبرومون رو میبردی که گفتم بریم تلمبه!!!!!!!

    مجتبا جون…. یادت بخیر……..

  21. karbala4949 گفت:

    گرما
    سلام اولین جمعه زمستونه ۹۱٫ هوا سرده شدید.یاده یه گرما افتادم که تو عمری که از خدا گرفته بودم ندیدم.
    ساعت نزدیک ۹صبح بود.از گرمای شدید نمیشد کار کرد از کانون زدم  بیرون دیدم هوا بیرون ۴-۵ درجه خنک تره داد زدم  بیاید بیرون هوا بهتره ۳ تاشون با خنده از کانون زدن بیرون
    گفتم: چیه باز شروع کردید به خندیدن
    مجتبی گفت:دارم آبپز میشم.
    گفتم:چه ربطی داره.
    حسین عرب گفت:نکته اش همینجاست ربطی به سوالت نداره.
    حسین کریمی گفت:بریم تلمبه(موتورآب)
    گفتم:موافقم شدید
    خدا بیامرز مجتبی عشق تلمبه(موتورآب)بود حال میکرد اسم  تلمبه(موتورآب) میومد.
    ۲ساعت تو صف بودیم تا یه تنی به آب بزنیم.
    فکرکنم اون روز از پارک آبی آزادگان شلوغ تر بود رفتیم تو آب انگار دنیا رو بهم دادن خیلی حال داد.
    دمای اون روز تو کهنوج ۵۷ درجه بود.
    چاهدادخدا ایستگاه هواشناسی نداره ولی فکر کنم دمای چاهدادخدا ۵۸_۵۹ درجه بود.
    bye bye

  22. amir ali گفت:

    این قوطی چی میگه؟؟؟؟؟!!!!!!!

  23. karbala4949 گفت:

    یه خاطره:
    کنایه فهما فقط قوطی:)

  24. amir ali گفت:

    بی تو در کلبه گدایی خویش
    رنج هایی کشیده ام که مپرس
    اگه دوست دارید (فقط ذره ایی اندک البته اصلا قابل قیاس نیست) فقط برای کمی رنج کشیدن برای درک بهتر از ماجرای اهل بیت بعد از عاشورا باخبر شوید فقط چندین ساعت تو کوه های پشک بدون آب و وسیله ای برا ارتباط وبا فکر اینکه معلوم نی چه بلایی سرت بیاد وفقط به خدا امید داری راه رو گم کنید البته اولش گفتم این کجاو آن کجا!!! اونجاس که میگی خدا غلط کردم فقط بذار یبار دیگه برگردم قول میدم آدم شم اما وقتی خدا کارتو راه میندازه دوباره همون آشو همون کاسه!؟ اونجاس که بیشتر یاد اهل بیت میفتی و احساس شرمندگی میکنی از….عزیزان خاطرات حتما نباید خنده دار باشن تا شیرین بشن باید بهت درس بدن تا تلنگری بشن تو زندگیت برای بندگیه بهتر! التماس دعا(حتما دعا کنید محتاجم)

  25. محمد علی گفت:

    تابستون تیر ماه بود،هوا آتیش بود!! (دقت داشته باشید گرم نبودا،آتیش بود!!!) تو کوه های پشک انقد تشنمون بود داشتیم هلاک میشدیم! رفتیم و رفتیم از دور دیدیم یه گله گوسفند کلشونو کردن تو یه چاه دارن آب میخورن!!! اصن انگار چشمه دماوند رو دیده بودیم 🙂 همه دویدیم سمته چاه،پریدم تو چاه بچه ها بطری ها رو انداختنو من آب کردم دادم بالا همه کلی آب خوردن،خودمم کلی آب خوردم،سیراب شدیم شروع کردیم آب بازی!!! انقد آب ریختیم رو سرو کولمون که خیسه خیس شدیم! بطری هارو پر کردیم برا بقیه راه! فقط اینو بگم همین ماهایی که تو خونه آب شیر رو هم بعضی وقتا نمیخوریمو حتما آب معدنی باید باشه تا نوشه جان کنیم،فقط یادمه اون آبی که خوردیم رنگش قهوه ای بود تقریباَ!!!! تازه خودم با چشمای خودم دیدم یه موجوداته ریزی که معلوم نبود چی بود تو اون آب داشتن کرال شنا میکردن!! 😀 جالب اینکه هیچکی هم چیزیش نشد! 🙂

  26. جهادگر گفت:

    شما به روح اعتقاد دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  27. herenghedell گفت:

    جایی نمانید که مجبور باشند شما را تحمل کنند
    جایی بروید که بودنتان را جشن بگیرند….

  28. برای چیست که ژستِ اضافه میگیریم؟/
    به جایِ خاک شدن ما قیافه میگیریم ؟
    /کجا نوشته که شرح ِ کلام لازم نیست؟
    /که گفته است جوابِ سلام لازم نیست؟/
    غرور را به حسابِ حَواس نگذاریم/
    برای روضه که دیگر کلاس نگذاریم/
    نبوده است که اینگونه شیوه ی حُرها/
    نمیرسیم به جایی از این تَکَبُرها/
    به جای خواندنِ قرآن، اس ام اس و تک زنگ/
    خوشیم با کُت و شلوارهای رنگارنگ
    /اسیر ِ نَفْس و هوس مثل ِ برده ها تا کِی؟/
    مریدِ تیزر و سی دی و پَرده ها تا کِی؟
    /گلایه مند ز مردم ، همیشه ناراضی
    /شدیم با دو بَنر روضه خوانِ پروازی/
    چه قول ها که پس از مدتی فراموش است/
    یکی دو روز به مجلس موبایل خاموش است/
    اگرچه از سر ِ این سفره ها نمک خوردیم/
    به جای چایِ حسینیّه ایستک خوردیم
    /به هوش ، آخر ِ این جاده کوچه ی دین نیست/
    اگر که فکر کنی رسم نوکری این نیست

  29. abolfazl گفت:

    سلام
    یه سفر ۶روزه داشتیم بسمت چاهدادخدا
    روز ۳ بود شب رفتیم چاه رضا بخوابیم ماه رمضون بود من بودم امیر بزرگیان بود حسین عرب حسین کریمی مجتبی نجاری حمید فیلم بردار بحث شد بین کریمی و نجاری سر ساعت کوک کردن حسین میگفت:نماز میخوایم بیدار شیم مجتبی میگفت:ساعت ۹ کوک کنم خلاصه بعد از کلی خندیدن به مجتبی خوابیدیم نماز خوندیم رفت پی کار ساعت ۹ شد دیدیم گوشی مجتبی داره زنگ میخوره کلی خندیدیم خودش مونده بود چون نگو حسین گوشی رو بعد نماز برا ۹ساعت کوک کرده بود. شادی روح شهید نجاری صلوات

  30. اقا یه خاطره خفن دارم حتما بخونید/
    ابوالفضل مسعودی منو برد پیش کلانتری تا شخص آبادان منو با یکی از آشناهاش بفرسته برم قلعه گنج(البته از چاه داد خدا)/خلاصه یه نیم ساعت یه ساعتی اون جا الاف شدیم بعد یه ماشین اومد که ۴ فر توش بودن ابوالفضل منو سوار ماشین کرد/از این جا به بعد اصل داستان شروع میشه:راننده ماشین منو برد منو جان/اون جا ساعت۸بایه پژو راه افتادم به سمت بندر /توراه که بودیم راننده وسط جاده ترسناک و تاریک زد کنار/از تو جیبش یه بسته ی یک کیلویی ناس در آورد و حدود ۱۰۰ گرم اون رو ریخت لای دستمال/خلاصه باهر بد بختی بود رسیدیم بندر/تارسیدم بندر گوله رفتم ترمینال که برم تهران/هرچهقدر دنبال اتوبوس گشتیم از شانس ….. ما اتوبوس گیر نمیومد که!اینقدر وایسادم تا بالاخره یه اتوبوس اومد مال شیراز بود!!باخودم گفتم سوار این میشم میرم شیراز بهتر از اینه که اینجا تا صبح الاف بشم/سوار اتوبوس شدم/دیدم تواتوبوس فقط یه مسافر نشسته/از اون جایی که خیلی خسته بودم رفتم رو صندلی نشستم تا بقیه مسافرها هم سوارشن و بریم/چشمتون روز بد نبینه:ماخوابمون برد/چشم از خواب برداشتیم دیدیم اتوبوس وسط بیابون با۴تادونه مسافر داره میره/از ترس داشتم سکته میکردم که رسیدیم به پلیس راه هرمز گان/اونجا برادرای زحمت کش ناجا لطف کردن و اتوبوس رو متوقف کردن و تا توی موتور اتوبوس رو هم گشتن/حدود ۱ تن کالای قاچاق داخل اتوبوس جاساز شده بود/حالا ساعت چنده؟۳نصف شب/مارو (۴تامسافر) از اتوبوس پیاده کردن وایسوندنمون بقل جاده گفتن برین!!!!!باهر بد بختی بود یه ماشین جور شدو تاشیراز مارو با نرخ سنگینی برد/حالا فکرشو بکن تازه رسیدیم به شیراز!!!!!!!!!!!!!!بقیه خاطراتمو در داستان های بعد بیابید یاعلی برادرا یاعلی

  31. راهی کربلا گفت:

    یاد اون روزی که تو کوههای پشک داشتیم میمردیم.فقط همین.

  32. دوست گفت:

    سلام
    چون دیرم شده سریع بگم و برم.یادش بخیر یه سفر رفته بودیم مناطق محروم سیستان چون از گروه اصلی دور بودیم جز نون چز دیگه ای نداشتیم بخوریم و از بس نون خالی خورده بودیم تکراری شده بود برامون تا اینکه یه روز یکی از بچه ها گفت من یه چیز شیرین تو ساکم دارم میارم با نون بخوریم.
    هیچ وقت یادم نمیره که ما نون رو میزدیم تو شربت (دیفن هیدرامین ) و میخوردیم و اون روز از اینکه تونسته بودیم یه چز غیر تکراری بخوریم خیلی خوشحال بودیم.

    • حسن سراوانی گفت:

      بابا بازم دم شما گرم که یه چیزی گیرتون اومده بود برا خوردن…ما رو بگو که رفته بودیم شمال سیستان…نه چیزی مث نون برا خوردن تا چند شب گرسنه و نه سرویس بهداشتی برای قضای حاجت و نه حمومی برای نظافت…یه ماه اینجور بودن حال میده…

نظر دهيد