فقط یه بیل!

 

باران خیلی تند می‌آمد.

به‌م گفت «من میرم بیرون» گفتم «توی این هوا کجا می‌خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت «می‌خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا

با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی‌های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه‌هایش پر از آب و گل و شل.

آب وسط کوچه صاف می‌رفت توی یکی از خانه‌ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما را که دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می‌گفت «آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه‌، ببینه چی می‌کشیم

آقا مهدی بهش گفت «پدر جان اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می‌کنیم» پیرمرد گفت «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه‌ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی‌های اذان صبح توی کوچه، راه آب می‌کندیم

(شهید مهدی باکری)

نظر دهيد