دلش نمی‌آمد

خاطره‌ای کوتاه از زندگی شهید حسن باقری

سال آخر دبیرستان بود؛

شب با مهمون غریبه‌اى اومد خونه.

شام بهش داد و حسابى ازش پذیرایى کرد.

می‌گفت: از شهرستان اومده و توی تهران آشنایی نداره؛

فردا صبح اداره‌ی ثبت کار داره ، بعدش میره.

***

دلش نمی‌آمد کسى گوشه‌ی خیابان بخوابه…

به بزرگی دلش غبطه خوردم

(نقل از مادر شهید)

نظر دهيد