همه دیدند درخت میوه داد!

چند برداشت کوتاه و مختصر و خواندنی

از زندگی حضرت امام جوادالائمه علیه‌السلام

بچه‌ها داشتند توی کوچه بازی می‌کردند. از دور گرد و خاکی پیدا شد مأمون بود که داشت به شکار می‌رفت. همه‌ی بچه‌ها فرار کردند. اما یکی‌شان سر جایش ایستاد.

مأمون جلوتر آمد:”تو چرا فرار نکردی؟”

– فرار مال گنه کارست. من گناه کار نبودم. راه هم تنگ نیست که من جلوی راه تو را گرفته باشم.

بیشتر نگاهش کرد. با تعجب پرسید :”تو کی هستی؟”

– من محمدم پسر علی بن موسی.

*****

توی راه مدینه بود.

به مسجدی رسید، توی مسجد رفت.

کوزه‌ی آبی برداشت و کنار درخت خشکی وضو گرفت.

 نماز خواند و بیرون رفت.

همه دیدند که درخت میوه داد.

*****

دزدی را آوردند پیش خلیفه تا حکمش را صادر کند. معتصم، دانشمندان را جمع کرد. قاضی‌القضات گفت:”چون آیه تیمم حد دست را از مچ تعین کرده، پس باید دستش را از مچ قطع کرد.”

دیگری گفت :”خداوند برای وضو دست را از آرنج می‌داند پس باید از آرنج قطع شود.”

معتصم هم گفت چون بعضی دست را از انگشتان تا شانه میدانند، بهتر است دست را تا شانه قطع کنیم. نظر تو چیست ابو جعفر؟ دیگران حکم صادر کردند و تو هم شنیدی.”

ـ همه اشتباه کردند. باید فقط انگشتانش قطع شود. چون کف دست از هفت جا، جایگاه سجده است و جایگاه های سجده مال خداست. ما نمی‌توانیم به جایگاه های سجده آسیبی برسانیم.

همه‌شان ساکت شدند.

*****

دلش می‌خواست یکی از لباس‌های امام را بگیرد برای تبرک، اما خجالت می‌کشید بگوید.

حتی نامه نوشت، اما نامه را نفرستاد.

 ناامید شد داشت بر می‌گشت شهر خودش که کسی از پشت صدایش زد. برگشت.

غلام امام بود.

گفت:

“این لباس را آقا برایت فرستاده.”

*****

مأمون گفت :”شما هم سؤالی از یحیی بپرسید.”

امام پرسید :” مردی صبح به زنی نگاه کرد، نگاهش حرام بود. نزدیک ظهر به او حلال شد. وقتی ظهر شد به او حرام شد. شب دوباره حلال شد. نصف شب حرام شد. سپیده صبح دوباره به او حلال شد. می‌توانی بگویی چرا؟”یحیی مکث کرد. صدایش را مبهم شنیدند که می‌گفت :”من نمی‌دانم.”

امام گفت :” این زن کنیز کس دیگر بود. وقتی این مرد او را می‌بیند نگاهش حرام است. بعد او را می‌خرد حلال می‌شود. نزدیک ظهر آزادش می‌کند. دوباره به او حرام می‌شود. عصر با او ازدواج می‌کند و با او ظهار می‌کند. پس به او حرام می‌شود. شب کفاره‌ی ظهارش را می‌دهد، دوباره حلال می‌شود. نصف شب او را طلاق می‌دهد اما پشیمان می‌شود و به او رجوع می‌کند، پس دوباره به او حلال می‌شود.”

*****

هر روز می‌آمد مسجد پیغمبر.

 اول به پیغمبر سلام می‌کرد و بعد می‌رفت خانه‌ی مادرش زهرا.

کفش‌هایش را در می‌آورد و نماز می‌خواند. عده ای تصمیم گرفتند خاک کفش‌هایش را بردارند برای تبرک.

 ظهر که آمد، سوار بود.

 چند روز صبر کردند. دیدند هر روز سواره می‌آید.

فهمیدند که راضی نیست.

منصرف شدند.

از فردا دوباره پیاده آمد.

 

برگرفته از مجموعه کتاب چهارده خورشید و یک آفتاب

نظر دهيد