نان با تو؛ بچه‌ها با من!

چند حکایت

کوتاه و خواندنی از حضرت اسدالله‌الغالب…

رسول الله فلانی را فرستاد سمت خیبر، با یک لشگر؛ دست از پا دراز تر برگشت؛ شکست خورده بودند…

خبر رسید به پیامبر؛ فرمود: “فردا حتماً پرچم جنگ را به مردی می‌دهم که خدا و رسولش را دوست می‌دارد، و خدا و رسول او، وی را دوست می‌دارند، مردی حمله‌ور که هرگز پا به فرار نگذاشته، و از صف دشمن برنمی‌گردد تا خدا خیبر را به دست او فتح کند.”

صبح که شد همه صف کشیده بودند مقابل خیمه پیامبر؛ امید داشتند پرچم به خودشان برسد…

حضرت گفت علی کجاست!؟

گفتند چشم‌درد گرفته؛ رسول‌الله آب دهانش را مالید به چشمان علی؛ خوبِ خوب شد…

ابی‌رافع می‌گوید مردی یهودی ضربه‌ای به سپر علی زد و سپرش افتاد؛ خودم دیدم که دست برد و درب قلعه خیبر را کند و شد سپرش! خوب یادم هست که بعد از معرکه هشت نفری رفتیم سمت درب قلعه؛ تکانش هم نتوانستیم بدهیم…

*****

مشکِ آب زن را از نفس انداخته بود؛ خیس عرق شده بود. علی مشک را گرفت و برایش برد. پرسید شوهرت کجاست؟ گفت در سپاه علی بود و در یکی از جنگ‌ها شهید شد؛ من مانده‌ام چند تا بچه قد و نیم قد یتیم…

علی رفت و با مقداری آرد و خمیر برگشت.

– تو کیستی مرد؟

– یکی از بندگان خدا؛ کمکت کنم؟

– آرى، من آردها را خمیر مى‏کنم و شما تنور را آتش کنید.

صورتش را می‌برد نزدیک تنور؛ زیر لب می‌گفت: ” على آتش دنیا را ببین چه سوزان است! بدان که آتش آخرت بسیار سوزان‏تر است.”

قرار شد بچه‌ها را علی آرام کند و زن نان بپزد؛ علی شروع کرد بازی کردن؛ میخنداندشان و بالا و پایینشان می‌کرد. نان که آماده شد؛ لقمه لقمه می‌گذاشت در دهانشان… به بچه‌ها می‌گفت دعا کنید خدا علی را ببخشد…

ساعاتی گذشت که یکی از همسایه‌ها آمد داخل خانه؛ داشت از تعجب شاخ در می‌آورد؛ داد زد سر زن که میدانی این مرد کیست!؟ این علی بن ابیطالب، امیرالمؤمنین است؛ فاتح خیبر…

*****

فلانی قاضی محکمه بود و علی در حضورش. کسی از مردم مدینه شکایتی کرده بود و علیه علی مدعی شده بود. همین که آمد, فلانی از علی خواست برخیزد:

ـ ابا الحسن, کنار مدعی بایست تا به شکایتش رسیدگی کنم.

علی برخاست, اما می توانستی خشم را از چهره اش بخوانی.

ـ چه شد ای ابا الحسن؟ این که گفتم کنار طرف دعوا قرار بگیری ناراحتت کرد؟

علی پاسخ داد:

ـ تو شاکی را به اسم کوچکش صدا کردی ومن را با کنیه ام! این عدالت نیست ؛ شاید او مضطرب شود.

*****

چه افتخاری بالاتر از میزبانی او؟

 امیدوارانه دعوتش کردم تا مهمانمان شود و او هم پذیرفت. اما نه همین طوری. شرط گذاشت گفت:

ـ سه تا شرط دارد. اگر قبول می کنی می آیم.

گفتم قبول. گفت:

ـ اول؛ هرچه در خانه هست خوب است؛ ازبیرون چیزی تهیه نکنی.

دوم؛ چیزی را که در خانه داری دریغ نکنی!

سوم؛ زن وبچه هایت را به سختی نیندازی.

*****

شب در مسجد کوفه گرداگرد علی بودیم که دیدیم ابولاسود دوئلی آمد. شنیده بودم صبح به عنوان قاضی تعیین شده بود و به شب نکشیده‏،علی باز عزلش کرده بود.

ابوالاسود نزدیک آمد. گفت:

ـ قاضی یک روزه هم داشتیم!؟

و علی جواب داد:

ـ گزارش دادند تو در برخورد با مردم، خشن هستی و تُندخو.

 

برگرفته از کتاب‌های داستان راستان، آن مرد، چهارده خورشید و یک آفتاب

۱ نظر

  1. سر به هوا گفت:

     یا امیر المومنین یا علی (ع)

نظر دهيد