یا تحویلش بگیر یا آزادش می‌کنم!

هفت برداشت کوتاه

از زندگانی سراسر نور و پربرکت حضرت موسی‌بن‌جعفر علیه‌السلام

اول

جلادهایش را فرستاد دنبال امام. خانه نبود؛ مسجد پیغمبر پیدایش کردند.

نامردها، مأموران هارون نگذاشتند نمازش تمام شود؛ کشان کشان بردنش بیرون.

برگشت رو به قبر رسول الله: “ببین امت تو با فرزندت چه می‌کنند…”

*****

دوم

چهارسال زندانی بود؛ در کنج سیاه چال. نه یک زندان، دائم منتقلش می‌کردند از این زندان به آن زندان.

هروقت اقامتش کمی طول می‌کشید؛ زندانبان می‌شد مریدش. نمونه‌اش همین عیسی‌بن‌جعفر، نوه منصور دوانیقی. امام را تحویلش دادند که به او سخت بگیر. کمی که گذشت بالکل شد مرید امام. اتاق در اختیارش گذاشت و پذیرایی‌اش می‌کرد؛ مثل یک مهمان.

آخر سر زد نامه زد به خلیفه که یا از من تحویلش بگیر؛ یا آزادش می‌کنم!

*****

سوم

کنیزی زیبا و جوان را فرستادند زندان امام؛ به خیال خودشان خرابش کنند. مدتی که گذشت دیدند اصلا این کنیز شده نفر دوم امام؛ سجاده انداخته و مشغول عبادت شده.

گفتند قضیه چیست؟

گفت “این مرد را که دیدم؛ فهمیدم در عمرم بسیار گناه کرده‌ام؛ باید توبه کنم…”

در همین حال ماند تا مرد.

*****

چهارم

صدای بزن و بکوبشان کوچه را گرفته بود. کنیز آمد بیرون زباله‌های خانه را بگذارد.

– صاحبخانه آزاد است یا نه؟

– خب معلوم است دیگر؛ نمیشناسی‌اش؟ خانه بشر حافی است. معلوم است آزاد است با آن ثروتش.

– گفتم نکند بنده است و این سر و صداها از خانه‌اش بلند است…

چند دقیقه گذشت؛ کفشهایش را نپوشیده بود؛ سراسیمه خود را رساند به امام. افتناد روی پایش.

– از این به بعد می‌خواهم بنده باشم؛ بنده خدا.

راست هم می‌گفت؛ دیگر شد بنده خدا.

*****

پنجم

عرق سر و صورتش را گرفته بود؛ زیر آن آفتاب به مزرعه‌اش می‌رسید. بیل می‌زد؛ غرس می‌کرد؛ درو می‌کرد…

– قربانت گردم چرا نمی‌سپاری به دیگران؟

– بهتر از من هم از این کارها می‌کردند؛ رسول خدا، امیرالمؤمنین و همه پدران و اجدادم…

*****

ششم

صفوان جمال شتردار بود. به قول امروزی‌ها وسائل حمل و نقل کرایه می‌داد. کار و بارش حسابی گرفته بود؛ حکومت هم از او شتر کرایه می‌گرفت.

هارون شترهایش را گرفته بود برای مکه. خبر رسید به امام.

عتابش کرد که چرا به ظالم کرایه داده‌ای؟

گفت سفرش حج است؛ معصیت نیست.

پاسخ شنید که ته دلت علاقه داری هارون زنده بماند تا برگردد و کرایه‌ات را بدهد؟ پس راضی هستی به بقای طالم؟

کلا کارش را گذاشت کنار؛ شترهایش را یکجا فروخت.

*****

هفتم

آن موقع سفر به این آسانی نبود که. از ایران آمده بودند بغداد؛ ملاقات امام در زندان.

رفتند مقر حکومت؛ خواهش  و تمنا. پذیرفتند؛ گفتند همینجا منتظر بمانید.

خوشحال بودند که امروز آقا را می‌بینیم؛ زیارتش می‌کنیم و فلان مسئله را از خودش می‌پرسیم…

یکهو دیدند چهار حمال آمدند بیرون؛ روی دوششان یک تخته بود و یک جنازه. مأمور گفت امامتان همین است…

 

منابع: داستان راستان – سیری در سیره ائمه اطهار – بحارالانوار

نظر دهيد