کمی فحش بدهم قربه‌الی‌الله…!

چند برداشت کوتاه و خواندنی

از زندگانی پربرکت حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام

اول

فاطمه سلام الله علیها خواب است؛ حسین گریه می‌کند.

یک دفعه گهواره شروع می‌کند به تکان خوردن.

صدای لالایی شنیده می‌شود و حسین آرام می‌گیرد…

ماجرا را که برای پیامبر تعریف می‌کنند، می‌گوید: “جبرئیل بوده، جبرئیل امین “

*****

دوم

حسین را حضرت فاطمه سلام الله علیها شیر نداد. نه فاطمه، نه هیچ زن دیگری.

وقتی که به دنیا آمد، فاطمه شیر نداشت که به او بدهد.

هیچ زنی هم پیدا نشد که دایه‌اش بشود.

پیامبر انگشتش را در دهان حسین می‌گذاشت.

او می‌مکید و این مکیدن برای دو سه روزش کافی بود.

گوش و خون حسین می‌رویید از گوشت و خون رسول الله…

*****

سوم

حسین زبان باز نمی‌کرد. کمی دیر شده بود.

پیامبر می‌خواست نماز بخواند. تکبیر گفت.

حسین هم خواست بگوید اما نتوانست.

پیامبر دوباره تکبیر گفت. حسین باز هم نتوانست درست بگوید.

رسول الله هفت بار تکبیرش را تکرار کرد تا حسین توانست بگوید الله اکبر.

از آن روز هفت تکبیر برای شروع نماز مستحب شد…

*****

چهارم

پیامبر بچه ای را در راه دید؛ نشست و او را گرفت و به او اظهار لطف و مهربانی کرد.

وقتی علت را جویا شدند فرمود :

من او را دوست دارم چون او فرزندم حسین را دوست دارد؛ زیرا دیدم وقتی حسین می‌گذشت؛ خاک زیر پایش را برمی داشت و بر صورت می‌کشید…

و جبرئیل به من خبر داد که او از یاران حسین در واقعه کربلا خواهد بود.

*****

پنجم

پیرمرد داشت وضو می‌گرفت،
صدای دو پسر بچه را شنید. بحث می‌کردند که وضوی کدامشان درست است.
پیرمرد توجهی نکرد. آمدند پیش او.
گفتند:
– ما وضو می‌گیریم؛ شما ببینید وضوی کداممان درست است.
وضو گرفتند. صحیح و کامل.
پیرمرد خنده‌اش گرفت.
گفت:
– وضوی هردوتان حرف ندارد. این منم که با این سن و سال اشتباهی وضو می‌گیرم.
نقشه حسن و حسین (سلام خدا بر  ایشان) گرفته بود.

*****

ششم

خیلی دوستش داشت. خودش را از حسین و حسین را خود می‌شمرد.

روزی پیامبر روی منبر سخنرانی می‌کرد. ناگهان خطبه را قطع کرد و به میان مسجد آمد. حسین که زمین خورده بود را بغل گرفت و بوسید و به نگاه‌های متعجب مردم گفت:”خدا به من چنین امر فرموده!”

*****

هفتم

پرسید: “آن کسی که آنجا وسط نشسته، کیست؟” گفتند: “حسین، پسر علی.”

پیش خودش گفت بروم قربه الی الله کمی به او فحش بدهم.

آمد ایستاد روبرویش. تا می‌توانست فحش داد و لعنت کرد. هم خودش را، هم پدرش را. گفت شما منافقید، شما اسلام را خراب کردید و از این حرف‌ها. وقتی خسته شد دهانش را بست.

اباعبدالله گفت: “اهل شامی؟” مرد گفت: ” بله”. گفت:‌ “می‌دانم. شامی‌ها این‌طوری هستند. پس حتماً غریبی و جایی هم نداری. بیا برویم خانه‌ی ما. مهمان ما باش. غذایی بخور. استراحتی بکن.”

مرد بعداً می‌گفت: “دوست داشتم آن موقع زمین شکافته شود و من را ببلعد.”

*****

هشتم

کسی حق نداشت اسم علی را بیاورد مگر برای طعن و لعن و فحاشی. دستور معاویه بود.

سیدالشهدا باید اسم پدر را زنده نگه می‌داشت. اسم همه پسرهایش را گذاشت علی…

علی اکبر. علی اوسط. علی اصغر.

*****

نهم

به آن‌هایی که از این و آن کمک می‌خواستند می‌گفت: “از کسی پول نخواهید مگر برای فقر شدید یا پرداخت بدهی یا پرداخت دیه.”

به آن‌هایی که وضع مالیشان خوب بود می‌گفت: “اگر کسی از شما پول خواست حتماً به او بدهید. او با این کار آبروی خودش را برده، شما با رد کردنش آبروی خودتان را نبرید.”

 

منابع:

خصائص (شیخ جعفر شوشتری) – منتهی‌الآمال (شیخ عباس قمی) – چهارده خورشید و یک آفتاب

۱ نظر

  1. سلام . مطلب جالبی بود . خدا قوت … اعیاد شعبانیه برشما مبارک . التماس دعا

نظر دهيد