اینم کفاره‌ی گناهای این ماهمون!

چند برداشت کوتاه و خواندنی

از زندگانی شهید مهدی باکری

 

سال پنجاه و شش پادگان ارومیه خدمت می‌کردم. آمدند گفتند «ملاقاتی داری.» مهدی بود. بهم گفت «باید از این جا دربری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه‌ی عمه ش. کلی شیشه‌ی نوشابه آن جا بود. گفت «بنزین می خوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتل مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرونشهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولو تف هایی را هم که ساخته بودیم ندیدم.

دو – سه روز بعد شنیدم مشروب فروشی‌های شهر یکی یکی دارد آتش می گیرد. حالا می فهمیدم چرا ازش خبری نیست. 

*****

 همان اول انقلاب دادستان ارومیه شده بود. من و حمید را فرستاد برویم یک ساواکی را بگیریم. پیرمرد عصا به دستی در را باز کرد. گفت «پسرم خونه نیست.» گزارش که  می دادیم، چند بار از حال پیرمرد پرسید. می خواست مطمئن شود نترسیده.

*****

روز عقد کنان بود. زن‌های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم «اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد…!» مرتب وتمیز بود؛ با همان لباس سپاه؛ فقط پوتین‌هایش کمی خاکی بود.

*****

هرچه به عنوان هدیه‌ی عروسی بهمان دادند، جمع کردیم کنار هم بهم گفت «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم «مثلا چی؟» گفت «کمک کنیم به جبهه.» گفتم «قبول! » بردمشان در مغازه‌ی لوازم منزل فروشی. همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.

*****

شهردار که بود، به کار گزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا، طوری که خودشان نفهمند.

*****

شهردار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز بهم گفت «بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه‌ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت «اینم کفاره‌ی گناهای این ماهمون.»

*****

باران خیلی تند می آمد. بهم گفت «من می رم بیرون» گفتم «توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت «می خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا. » با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی‌های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه‌هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه‌ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت «آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری بهمون بزنه، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی به ش گفت «خیله خب پدرجان. اشکال نداره. شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم.» پیرمرد گفت «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه‌ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی‌های اذان صبح توی کوچه، راه آب می کندیم.

*****

از شهردای یک بنز داده بودند بهش. سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت «ماشینو گل بزنین واسه‌ی عروس.»

*****

فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت «فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت. بالاخره پیداش کردم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله‌ها می برد بالا؛ یک پیرمرد را.

 

منبع: کتاب باکری – انتشارات روایت فتح

نظر دهيد