تاول های دوست داشتنی…

 طبق برنامه اعلام شده، راس ساعت ۸ مینی بوس ها راه افتاده اند به سمت بهشت زهرا، ساعت ۹ است که یکی از بچه ها آهسته و با اعتماد به نفس خاصی خودش را میرساند به مسجد انصار، محل حرکت. دور و برش را نگاه میکند و میپرسد: “اولین نفرم؟ هنوز کسی نیمده؟!”

.

.

   با بیل پرتابمان میکنند پشت خاور! مثل شن و ماسه یا شاید هم سنگ!! تا پارسال با وانت میرفتیم به عرصه، امسال پیشرفت کرده ایم کلی و با خاور میرویم! هرجوری هست خودت را باید نگه داری و پرت نشوی بیرون که بعید است به خاطر یکی دو نفر ترمز کنند! این جاده خاکی را پیاده طی کنی کلی بالا و پایین میشوی و معده و روده ات جابجا میشوند؛ حالا فکر کن پشت خاور! هرکس به فکر خودش هست و دستش را به هرجایی که رسیده بند میکند؛ این وسط مصطفی بدجوری میزند توی چشمم و اعصابم را به هم میریزد؛ وسط معرکه و این همه بالا و پایین شدن، کف خاور تخت گرفته خوابیده!

.

.

  نگاهشان را که دنبال کنی؛ مستقیم میخورد به وسط روستا، محل احداث مدرسه به دست مجاهدان فی سبیل الله… سه – چهار تا دختر قد و نیم قد دبستانی نشسته اند کنار کپرهایشان و زل زده اند به بچه های جهادی که یکیشان ملات درست میکند؛ یکی شده وردست بنا و دیگری برای خودش یک پا آرماتوربند شده است! فرصت را غنیمت میشمارم و میروم سراغشان؛ کلی طول میکشد تا خنده هایشان تمام شود و سوالاتم را پاسخ دهند؛ از مدرسه قبلی شان میپرسم؛ اشاره میکنند به کپری که حالا جایش را دارد یک مدرسه نقلی و تر تمیز میگیرد… ذوق زده اند از ساختمان جدید محل تحصیلشان که بناست پشت نیمکت هایش بنشینند و یک روزی بشوند خانم دکتر روستایشان… میپرسم خبر دارید اینها را چه کسی از تهران فرستاده به شما کمک کنند؟ زهرا خجالتش را میخورد و بلند میگوید: رهبر…

.

.

   هوا تاریک شده؛ علی (از دانش آموزان روستای مزرعه شهید بهشتی) نشسته کنار مدرسه. میگویم: “دیر وقته، نمیخوای بری خونه؟” پاسخ نمیدهد و همینطور چشمانش را دوخته به درب مسجد. یک هفته ای میشود که دوره علمی گروه جهادی راه کربلا در حال برگزاری است و علی هم پای ثابت همه کلاس هاست. انقدر سین-جیمش میکنم که بالاخره جواب میدهد: “با معلم زبان خداحافظی نکردم.” احسان، معلم زبان دوره علمی گروه جهادی سر و کله اش پیدا میشود؛ علی میدود سمتش: “آقا گودبای!”

.

.

  نزدیک ظهر است و آفتاب کم کم دارد میرسد وسط آسمان روستای پشک. گرما بدجوری خودش را به رخ میکشد و پنجه انداخته در پنجه جهادیان. گرما و آفتاب کاری از پیش نمیبرند؛ منتها وقت نماز میرسد و مجاهدان دست از کار میکشند برای دقایقی. میروم سمت درب مسجد تا وضو بگیرم که مواجه میشوم با تجمع روستاییان، زن ها چادر نماز سرکرده اند و می آیند وسط مسجد نیمه کاره، مینشینند روی همان خاک و خل، وسط آن همه بیل و کلنگ و سیمان؛ شروع میکنند به اقامه نماز…

.

.

   شام که چه عرض کنم! یک سیب زمینی آب پز به ضمیمه یک تخم مرغ را نوش جان کرده ایم و حال نوبت رسیده به شیفت سوم! شیفت شب! مسئول گروه برمیخیزد و رو میکند به بچه ها: “هرکی حال داره و میخواد شیفت شب هم کار کنه یاعلی.” برنامه ریزی اینطوری بود که ۴-۵ نفری در شیفت شب شرکت کنند. میروم بیرون کپر کفشهایم را پیدا کنم؛ صدای مسئول گروه میزند توی گوشم: “آقاجون انقد نیرو لازم نداریم؛ لطفا همه نیاید…”

.

.

  و من حتم دارم هیچ چیز جای این را نمیگیرد که سیمان میچسبید به موهایمان و حسابی سفتشان میکرد و آن خواهر جهادی هیچ چیز را با این عوض نخواهد کرد که مانتو و چادرش از گرمای هوا چسبید به کف وانت و سوخت! من در تمام دنیا زیبا تر از تاول هایی که بیل و کلنگ همان روز اول یادگاری گذاشتند روی دست های نازک نارنجی مان ندیده ام و زیباتر اینکه همه داشتند تاول هایشان را از هم پنهان میکردند! شاید شور روضه ظهر عاشورا هم نرسد به سینه زدن آخر شب با دست هایی که دیگر رمقی برایشان نمانده و تخت خواب نرم و راحت من خیلی عقب است از صفایی که خوابیدن داخل کپر میدهد و من خودم یکی را دیدم که واقعا اعتقاد داشت به اینکه بیل و سیمان و کلنگ توزیع کردنش مثل پخش مهمات و اسلحه است قبل از عملیات…

.

 و تو ای مجتبا! من فهمیدم و دستت را خواندم وقتی داشتی لحظه لحظه سفر جهادیمان را رصد میکردی و زیر نظر گرفته بودی اش… نگاهت درست خورد توی کله من و شناختمش؛ من نگاه تو را نفهمم و نشناسم باید بروم بمیرم! که من با تو کلی جهاد کرده ام عزیز دلم… من با تو کلی دسشویی شسته ام و کلی خاکشیر ساخته ام برای بچه ها… انوقت توقع داری نگاهت را حس نکنم؟ بیل میزدم تو جلوی چشمهام بودی؛ درس میدادم تو را نظاره میکردم؛ ماشین را هل میدادم تو مقابلم رژه میرفتی؛ سفره پهن میکردم یک سرش را تو گرفته بودی اصلا… لحظه ای از جهاد نبود که تو چهارچشمی ما را نمی پاییدی؛ من این را فهمیدم از همان جا که قبل از سفر دعوتمان کردی بر سر مزارت…

.

.

 و دنیا را نمیدهم به آن لحظه که شعر شهید نجاری، داداش مجتبای گلم را پشت خاور میخواندیم و بغضم یک لحظه فاصله داشت تا ترکیدن….

.

.

   ” توفیق ِ شهادت تو به ما گرچه ندادی / عشق ِ شهدا بر دل آلوده نهادی / ما تحت ِ لوای نظر لطف ولایت / خیبرشکنانیم در اردوی جهادی/ خاکی و مست و افلاکی شبیه نجاری عشق شهادت/ خالیه جای نجاری محرما توی کوچه هیئت…”

نویسنده: حسین کریمی

ایمیل نویسنده: shahidnajjari@gmail.com

وبسایت نویسنده: http://shahidnajjari.blog.ir/

۲۲ نظر

  1. ... گفت:

    دلم رفت!
    یادش بخیر…
    ایول الله

  2. جهادی گفت:

    یادش بخیر 🙁

  3. سلام گفت:

    احسنت
    خیلی زیبا
    آفرین به قلم شما

  4. bh گفت:

    dadash hosein joon damet garm!
    ghorboone ghalamet beram

  5. جهادی گفت:

    خوش به حالتون
    برای منم دعا کنید یه روز بتونم برم
    یه حسرت بزرگه رو دلم
    بعضی شبا واقعا زار می زنم ازین که لیاقت همراهی ندارم

  6. جمعي از رفقا گفت:

    یادش بخیر…

  7. خط ممتد گفت:

    به یاد مجتبا…
    پوستر زیبا از شهید نجاری
    http://khattemomtad.mihanblog.com/post/55
    یا علی

  8. سعید نیازی گفت:

    راهیان کربلا

    :

    (کربلا منتظر باش می آییم) کربلا رفتن خون میخواهد،چقدرتاول های دستتان شبیه دستان رزمندگان راه خداست ،من بااین تاول ها زندگی کردم/چقدر زیبااست آنجاباسرخی لوله اصلحه تاول میزد اینجا بابیل و کلنگ،آری مجاهدان همیشه گمنامند… نه اسمی نه رسمی مانند باد بهاری آرام می آیند و میروند بدون از آلایش وخستگی،کربلا منتظرباش می آییم

  9. mirza گفت:

    slm
    kheili mashti boooooooooooooood

  10. شهید گفت:

    قسمت مجتبی عالی بود.عالی

  11. داش مهدي گفت:

    باسلام و خسته نباشید از سایتتون بازدید کردم سایت خوب با مطالب خوبی دارید

  12. yaali گفت:

    basalam yadesh bekheir jahadi… pish besooye safare bad!

  13. بي نام و نشان گفت:

    به نام حق و سلام
    از قلمتون ممنون. به تصویر کشیدن یک ایثار بزرگ از ابعاد و زوایای گوناگون کمک به نشر اون میکنه که رسالت همه صاحبان قلمه. ممنون

  14. rozatolanvar گفت:

    salam khosham oomad vali bazi jahash namaloom bood

  15. مشكات گفت:

    سلام خسته نباشید خیلی خوب بود

  16. ليلا گفت:

    با سلام و خسته نباشید خیلی متن خوبی بود خوشم اومد. از این جور خاطره ها بیشتر بنویسید.

  17. زائر كربلا گفت:

    سلام به همه رفقای جهادی. مصطفی رو راس میگه من شاهد بودم!!!!

  18. مهدي ب گفت:

    منتظریم کی شب حمله فرا میرسد! ایشا.. عید نوروز

  19. داداش گفت:

    سلام جالب بود به نظرم. مخصوصا قسمت شهید مجتبی نجاریش. خاطرات طنزش هم بد نبود

  20. neynava گفت:

    یاد باد آن روزگاران یاد باد.

  21. سید سعید گفت:

    من تا حالا نتونستم بیام جهادی واقعا خیلی دوس دارم بیام خداقسمت کنه عید حتما همراتون میشم

  22. همراه گفت:

    یادش بخیر…

نظر دهيد